بیماری همه‌گیر به ماجرا «علی اصغر عزتی پاک» »

بیماری همه‌گیر به ماجرا «علی اصغر عزتی پاک» »

نویسنده چهره ای زنده , خواندنی و در عین حالا غم‌انگیزی داده است از گیر افتادن روستایی در دام یک بیماری مسری . کتاب داستان «تشریف» پایانی متن «علی‌اصغر عزتی‌پاک» است و در نمایشگاه کتاب به بازار خواهد آمد . در همین قطعه کوتاه , لهجه پخته و داستان دیدنی کتاب به دیده می آید .

پایانی باری که با نیز صحبت زدند با کَمکی مهر و عطوفت , اوایل اردیبهشت‌ماه قبل بوده . مصطفی آمده بوده سراغ بابا و مراد بوده با نیز بروند سراغ سیدچراغ ; تقریباً دو هفته‌ای بعداز شنیدن ماجرای خارج رانده شدن دیو بیماری‌ای واگیر دار از ده‌بینه به وسیله سید . نصرالله تأملی کرده بود و بعد از آن رضایت داده بود به‌این پی‌جویی . امّا ای دریغ که فورا خبردار شده بود که سید دوسه روز بعداز اتفاق ها ده‌بینه در یکی‌از روستاهای بیجار خوابیده و دیگر بیدار نشده .

نصرالله اعلام کرد که روایت سیّد را که مربوط بوده به اوایل دهۀ چهل , در یک هم‌نفسی و هم‌سخنی پُرمِهر , برای پسرش داستان کرده . دهم‌دوازدهم عید نوروز بوده و با نیز در حوالی زمین‌های رمز از برف خارج آورده‌شان گشت‌وگذار می‌کرده‌اند و سیاحت کشت‌زاری که جوانه‌های گندم بوده . نصرالله یادش فقدان چه‌گونه , ولی حرف‌شان رسیده بوده به مردم زحمت‌کش ده‌بینه که وی کلام سیدچراغ را میاورد میانه . به مصطفی میگوید : «امیدوارم نخندی مصطفی , البته با حیث لطفی که سید به ده‌بینه انداخت , درد و بلایی مزمن و زاینده از این‌جا گریخت . این بلا و درد , از فرآورده خصم بود ; به ارث رسیده از سال‌های بدور . » مصطفی تقریباً هیچ‌چیز نمی‌دانسته از سیدچراغ و سرگذشتش . این بوده که از اصل داستان میپرسد . آنگاه بابا و پسر , سیر از تماشای خاک قابل انعطاف و شکم‌پر صحرا , رو می نمایند به ده‌بینه , و نصرالله در بی صدا و خلوتیِ رویکرد همۀ آن اتفاق را گشوده می گوید . از نکبتی می گوید که با چشمان خویش چشم ; از مردمی که بلایی تعجب آور مدت‌ها بوده به جانشان افتاده بوده و هرازگاه به شکلی خودش را نشان می‌داده . مردمان از دستش ذلّه بوده‌اند . در آخری مورد , هرازچندروز یک نفر رنگش به زردی می‌گراییده و می‌افتاده به بستر بیماری و در بی صدا می‌مرده . چنان‌که مردمان بعد ها برای وی نقل مینمایند , این بلا انگار منزل داشته در ده‌بینه . مثلاً اوایل دهۀ سی , همزمان با دوران دانشجویی نصرالله تقریباً , خودش را با سیاه شدن اعضای تن اهل یک محل نشان میدهد . شنیده بود اوّل دستی و پایی , یا این که پَک و پهلویی و بازویی از کسی آبسه می‌کرده , و آن گاه چرک آلود می‌گرفته و آنگاه یواش‌یواش سیاه‌رنگ می‌شده گوشت و استخوانش ; طوری‌که بیمار بدون چاره بوده بدن بدهد به جدا آن تکۀ سیاه‌شدۀ اندامش . اگرنه , مرضِ سیاه سرایت می‌کرده به دیگر بخش‌های تن , و تا نمی‌کشته , دست از مقابل نمی‌کشیده . نصرالله اظهار کرد خودش تعدادی مرد را چشم بود در ده‌بینه که نقص‌عضو داشته‌اند . البته ظاهراً دفعۀ قبل‌تری نیز بوده از حمله این بلا که سالمندان ازش یاد داشتند . داستانش برمی‌گشت به خیلی قبل‌ از شاهی رضاخان . در آن نوبت همسایه یک‌باره در گیر تبی شدید می‌شده‌اند و آن گاه کارشان به تشنّج می‌کشیده و آخرسر نیز شنوایی یا این که بینایی‌شان را از دست می‌داده‌اند . آن‌طور که نصرالله شنیده , نهایی قربانی آن بلا دو سال پیش از اسباب‌کشی وی به ده‌بینه چشم‌های سفیدش را بر ظلمات زندگی‌اش بسته بوده .

این ‌بار پایان نیز اوضاع و احوال آن‌قدر دشوار می شود که شک وتردید باقی نمی‌ماند که دیوِ بلا گشوده رمز از مغاکش خارج آورده و تا قربانیانش را نگیرد , دست از تقلا نخواهد کشید . در‌این در میان یک جمع نیز باور پیدا می کنند که‌این بلا تاوان انقلاب سپید پادشاه و غصب اموال ارباب‌ها است . ولی این صحبت با عقل گونه درنمی‌آمده . زیرا از یک طرف تنها در ده‌بینه شایع بوده , و از طرفی نیز کد خدا آنان قبلی ‌از ورود دولتی‌ها , تمام زمین‌ها را واگذاشته بوده به مردمان , و رفته بوده نشسته بوده در خانۀ آباءاجدادی‌اش در محلۀ سرپُلِ پهلوان‌های‌‌ همدان . وی ظاهراً با طیب خاطر نیز این فعالیت را کرده بوده . زیرا هنگامی این بگومگوها به گوش پیرمردِ مُعمّم می رسد , ‌ مجدد پیغام می دهد که راضی است! دست میکشد به ریش سفیدِ تُنُکش و دعا نیز می کند برای تندستی و روشن بختی مردمان ده‌بینه . با این پیام مردمِ درمانده در چاره‌جویی چندین مدل میشوند . و صحیح در روزی که خواهران دوقلوی هشت‌ساله‌ای با نیز و رمز بر شانۀ نیز جان می دهند , گروهی عقلشان را می‌ریزند روی نیز و نماینده می‌فرستند قم سرویس مراجع , بلکه از آن‌جا برای این قِرّان مُکَرّر علاجی اندیشیده و دعای خیری در حق دیگران شود . یک جمع نیز دست‌به‌دامان رمّال و ساحر میگردند . نصرالله خودش بخشی از آن‌هایی بوده که متوسّل به دولت می گردند تا طبیب بیاید و معالجه مرگ‌ومیر بی‌حساب را بکند . وی به هم‌فکرهاش گفته بود : «این بیماری‌ها واگیر است . بروید از ادارۀ بهداری همدان دواش را بگیرید بیاورید . اگرنه هیچ‌کس از کوچک و بزرگمان زنده نخواهد ماند . » یک سری نفر کلام مهمانِ مهندسشان را بدون شوخی می گیرند و به توصیه‌اش فعالیت میکنند ولی عموم بی‌تفاوتی می‌نمایند . آن ها باورشان چیز دیگری بوده و سبب ساز این مصیبت‌ها را نفرین‌شدگی خودشان و ده‌بینه می‌دانسته‌اند . نصرالله آخرسر هنگامی می‌بیند بهداری تازه‌تازه داراست چندوچون اتفاق را می‌سنجد و حرفش نیز این است که درصورتی که واگیر دار است , پس چرا در جاهای دیگر نیست؟ و حال که یگانه این روستاست , می بایست اذن بدهند بیش‌تر تحقیق شود ; به‌ناچار خموشی میکند و می‌ایستد به مشاهده . وی کم‌کم داشته به‌این سود می‌رسیده که دست زن و فرزندش را بگیرد و از ده بزند خارج که می‌شنود یکی بلند شده رفته درِ خانۀ سیّدی ( لامپ ( اسم در همدان . مرد روستایی یک روز از حدود ظهر تا نیمه‌های شب یک‌پا می‌ایستد جلوی درِ خانۀ سید که اِلّاوبِلّا می بایست بیایی این بلا را از راز ما رفع کنی! این سیدچراغ که ابعاد از قِبل همین اتفاق همه‌شناس و نام‌بُردار شد , مرد شریفی بوده از سادات همدان که تا هفت جدّش عالِم و عارف بوده‌اند . مورخ داشته‌اند درین شهر و موقوفاتشان هنوز می‌باشد . آن روز ها سید به دأب خانوادگی سربه‌تو داشته و یک کاروان‌سرای از رونق‌افتاده در حاشیۀ شهر را سازمان می‌کرده . سیدچراغ , با آن چشم‌های آبی رنگ و ابروهای سپید , زمانی میاید به ده‌بینه , نصرالله نبوده در محل . بدین ترتیب آن‌چه را نقل می کرد از دیگر افراد شنیده بود . بیان کرد : «سید آمده و کوچه‌ها و خانه‌ها را یکی‌یکی گشته . ‌رفته باطن حیاط‌ها و دوری ‌زده و گهگاه نیز سرکی ‌کشیده درون انباری‌ای , پستویی , جایی . به قلعه‌مختار در اواسط قریه که رسیده , رنگش پریده یک‌باره . » نصرالله به مصطفی گفته بود : «بنا بر صحبت مردمان , این قلعه بعداز نبرد اوّل و اُتراق روس‌ها در آن , متروکه می‌ افتد و میگردد زباله‌دانی ; و گاه نیز بارانداز و انبار سوخت‌بار هم محلی . محل بازی بچه‌ها نیز که بوده مدام . » و گفته بود : «برخی همسایه ده‌بینه معتقدند قلعه‌مختار خیلی دیرباز است و از روی نقشه‌ای دارای اسم و رسم به نقشۀ قلعۀ حضرت سلیمان تشکیل‌شده . » مردم‌اند دیگر ; از این باورها دارا‌هستند مدام . قصه‌هایی نیز حول‌وحوش این تاریخچه می باشد که شنیدن دارااست ; من جمله اینکه درِ این قلعه بایستی سالی یک روز بسته باشد و پاشنه‌اش نچرخد , در شرایطی که خیر آن سال باد سیاه خواهد آمد و باغ ها و مُثمِرات را خاکستر خواهد کرد . ظاهراً سید جلوی قلعه که می رسد , عمامۀ کوچک و سیاه را روی سرش جابه‌جا می نماید , بعد از آن دست می برد به جیب کتش . و همان‌طور که صورتش دم‌به‌دم از رنگ درمی‌آمده , دستمال سبزی خارج می آورد . چندین گامی در محل ورود قلعه پیش میرود و میرسد به محوَّطۀ کوچک میدان‌مانندی که در دو سویش دو چارچوب بدون‌نور فارغ از در , از دو خانۀ متروکه , دهن گشوده کرده بوده . سید می‌ایستد میانه محوطه . صورتش قرمز‌رنگ می گردد . «بسم‌الله» می گوید و خم میشود دست میبرد به تکه‌سنگی که به‌قاعدۀ کلۀ یک بشر معمولی افتاده بوده آن در بین و تا کمر در خاک بوده . تحمیل می زند و سنگ را از زمین می‌کَند , با دستمال سبز می‌گیردش و برمی‌گردد به راهی که آمده بوده . همین‌که پا از دروازۀ قلعه می گذارد خارج , سنگ را پرت می‌نماید دورتر از خودش , و فریاد میزند : «بیرون ملعون! خارج شو ملعون!» آن گاه می رود نزدیکش و فرمان می دهد : «از این بَلَد به دور شو نانجیب!» خم می‌گردد برش‌می‌دارد و از جدید پرتابش می کند به دور . صداش را می‌اندازد توی راز و بانگ میزند : «با حکم سیدچراغ خارج شو خنّاس!» و گشوده برش می دارد و می‌اندازدش به کوچه‌ای که رویه داشته به بیرون ده .

ــ از این‌طرف کافر! حکم می کنم به تو!

گشوده نیز می رود سراغش و می‌اندازدش جلوتر . سینه‌اش خس‌خس می‌کرده و به‌سختی نفس می‌کشیده . مردمان سرِ کوچه ایستاده بوده‌اند به بازدید . سید برمی‌گردد رو به جمعیّت و میگوید : «همین‌طور خشکتان نزند آن‌جا . بیایید یاری نمائید . تا شما نخواهید , تا شما نجنبید , این خانه‌خراب گورش را گم نخواهد کرد . » مردمان اوّل به هم‌دیگر نگاه می کنند و آنگاه یورش میبرند برای امداد . به نوبت کهن سال و برنا سنگ را برمی‌داشته‌اند و می‌انداخته‌اند پیش , و سید نیز درپی سنگ می‌دویده . وی با نگاهش کسی یا این که چیزی را که به دیده بقیه افراد نمی‌آمده , دنبال می‌کرده و پی‌درپی حکم می‌کرده که از قریه بیرون شود اگرنه روزگارش را سیاه می نماید .

سنگ را مردمان , و شبح را سید می رانند تا تپّه‌های بایرِ شمال آبادی . از کنار پایانی منزل که می‌گذرند , سید قدم‌هاش را بلندتر برمی‌دارد , جمعیّت و سنگ را پشت‌سر می گذارد و آنگاه می دود ; طوری‌که انگار داراست یکی را دنبال میکند . وی می‌دویده و ( هیهات ( می‌کشیده و «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یشْفِین ; ِ وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یحْیینِ» می‌خوانده و مردمان نیز به دنبالش زاری و افغان می‌کرده‌اند . بالأخره هنگامی به بالای زمین بایری

ارسال پاسخ

Your email address will not be published.
Required fields are marked *