ماهآوریل 2020

بچه مردم | بازخوانی قصه کوتاه زیبایی از جلال آل احمد

بچه مردمان

عالی اینجانب چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر فقدان من را با نوپا نگه دارااست . نوپا که فرآورده خودش فقدان . متاع شوهر قبلی‌ام بود که طلاقم داده بود و حاضر نیز نشده بود نوباوه را بگیرد . در‌صورتی‌که کس دیگری جای اینجانب بود چه می‌کرد؟ عالی اینجانب نیز می‌بایست معاش می کردم . در شرایطی که این شوهرم نیز طلاقم می‌داد چه می‌کردم؟ بدون چاره بودم نوباوه را یک جوری راز به نیست کنم . یک زن دیده و گوش بسته , مانند اینجانب , غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی‌رسید , خیر جایی را بلد بودم , خیر رویه و چاره‌‎ای می‌دانستم . خیر این که جایی را بلد نبودم . می‌دانستم میگردد نوپا را شیرخوارگاه گذاشت یا این که به خراب‌شده دیگری سپرد . البته از کجا مشخص و معلوم که طفل من‌را پذیرش می‌کردند؟ از کجا می‌توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار نام روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از کجا؟ نمی‌خواستم بدین صورت‌ها به پایان برسد .

به عبارتی روز عصر نیز زمانی عمل را تمام کردم و به منزل برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف کردم ; نمیدانم کدام یکی‌شان گفتند «خوب , زن , میخواستی طفل ‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری . یا این که ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر کجاها را اعلام کرد . البته همانوقت مادرم به وی اذعان کرد که «خیال می کنی راش می‌دادن؟ هه!» اینجانب با وجود این که خودم نیز به اندیشه اینکار افتاده بودم , ‌ البته آن زن همسایه ‌مان زمانی این را اعلام‌کرد , گشوده دلم هری سرازیرشد تو و بخودم گفتم «خوب زن , تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و آن گاه به مادرم گفتم «کاشکی این کارو کرده بودم . » اما اینجانب که سررشته نداشتم . اینجانب که اطمینان نداشتم راهم بدهند .

آنوقت نیز که دیگر دیر شده بود . از سخن آن زن مانند این‌که یک جهان غصه روی دلم سرازیرشد . تمامی شیرین زبانی های بچه‌ ام یادم آمد . دیگر نتوانستم صبر بیاورم . و جلوی تمامی در و همسایه‌ها زار زار ناله کردم . البته چقدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان تحت لب اعلام کرد «گریه نیز می‌کنه! خجالت نمی‌کشه…» گشوده نیز مادرم به دادم رسید . خیلی دلداریم اعطا کرد . عالی راست نیز می‌گفت , اینجانب که نخستین جوانیم است چرا برای یک نوپا اینقدر غصه بخورم؟ آن نیز هنگامی شوهرم منرا با کودک پذیرش نمی کند .

هم اکنون خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه عدد و چهار تا بزایم . صحت دارد که نوپا اولم بود و نمی‌باید اینکار را می کردم ; اما عالی , ‌ حال که فعالیت از عمل قبلی است . درحال حاضر که دیگر تاءمل کردن ندارد . اینجانب خودم که آزار نداشتم بلند نحس بروم و این فعالیت را بکنم . شوهرم بود که سماجت میکرد . راست نیز می‌گفت نمیخواست پس افتاده یک نرخر دیگر را راز سفره‌اش ببیند . خویش اینجانب نیز زمانی کلاهم را قاضی می کردم به وی حق میدادم . خویش اینجانب آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مانند بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنان را راز توشه معاش خودم ندانم؟ آن ها را رمز سفره شوهرم متعددی ندانم؟ عالی وی نیز همچنین . وی نیز حق داشت که نتواند نوپا من‌را , نوباوه من را که خیر , کودک یک نره الاغ دیگر را ـ بقول خودش ـ رمز سفره‌ اش ببیند . در به عبارتی دو روزی که به خانه‌اش رفته بودم همه‌اش حرف از طفل بود . شب پایان خیلی کلام کردیم . یعنی خیر این که خیلی کلام زده باشیم . وی گشوده نیز راجع به نوباوه اعلام کرد و اینجانب گوش دادم . پایان رمز گفتم «خوب , میگی چه کنم؟» شوهرم چیزی نگفت . قدری تامل کرد و آن گاه بیان کرد «من نمیدونم چه بکنی . هر نوع خودت میدونی بکن . اینجانب نمی‌خام پس افتاده یه نره‌ الاغ دیگه رو سرسفره خودم ببینم . » راه و روش و چاره‌ای نیز جلوی پایم نگذاشت . آن شب پهلوی اینجانب نیز نیامد . مثلاً با اینجانب قهر کرده بود . شب سوم معاش ما با نیز بود . اما با اینجانب قهر کرده بود . خودم می‌دانستم که می خواهد منرا غضب نماید تا فعالیت طفل را زودتر ی کسره کنم . صبح نیز که از در منزل خارج می رفت ذکر کرد «ظهر که میام دیگه نبایس نوباوه رو ببینم , ها!» و اینجانب تکلیف خودم را از به عبارتی وقت می‌دانستم .

درحال حاضر هر چه میپندارم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! اما دیگر دست اینجانب کمبود . خیمه نمازم را به سرم انداختم دست طفل را گرفتم و پشت راز شوهرم از منزل خارج رفتم . نوباوه ‌ام نزدیک سه سالش بود . خودش زیبا رویه می رفت . بدیش این بود که سه سال قدمت صرفش کرده بودم . این خیلی بد بود . همگی دردسرهاش تمام شده بود . کلیه شب بیدار ماندن هاش پیشین بود . و نو اولیه راحتی‌اش بود . اما اینجانب مجبور بودم کارم را بکنم . تا دم پایانه اتومبیل پا به پایش رفتم . کفشش را نیز پایش کرده بودم . خرقه خوب‌هایش را نیز تنش کرده بودم . یک کت و شلوار آبی‌رنگ کوچولو به عبارتی آخرها , شوهر گذشته ‌ام برایش خریده بود . زمانی لباسش را تنش می کردم این تفکر نیز بهم هی زد که «زن , دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می‌کنی؟» اما دلم راضی نشد . می‌خواستمش چه بکنم؟ دیده شوهرم روشن دل , در صورتی گشوده نیز نوباوه ‌دار شدم برود و برایش جامه بخرد . لباسش را تنش کردم . سرش را کتف زدم .

خیلی قشنگ شده بود . دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم خیمه نمازم را به دور کمرم نگهداشته بودم و آرام آرام گام برمی‌داشتم . دیگر اضطراری کمبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید . نهایی دفعه‌ای بود که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می‌بردم . دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم . گفتم «اول سوار خودرو بشیم آن گاه برات قاقا نیز میخرم» یادم است آن روز نیز مانند روزهای دیگر هی از اینجانب سوال میکرد . یک اسب پایش توی گودی جوی بار آب رفته بود و مردمان دورش انباشته شده بودند . خیلی پافشاری کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است . بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود روئت کرد . زمانی زمینش گذاشتم اظهار‌کرد «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم صحبت مادرشو نشنیده , اوخ شده» تا دم پایانه خودرو آرام آرام می‌رفتم .

هنوز اولیه وقت بود . و ماشین‌ها به هم ریخته بود . و اینجانب احتمال دارد نیم ساعت توی پایانه ماندم تا اتومبیل گیرم آمد . نوپا ‌ام هی حزن میکرد . و اینجانب داشتم خسته می‌شدم . از بس سوال میکرد طاقت ‌ام را رمز برده بود . دو سه توشه خاطرنشان کرد «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس . پس بلیم قاقا بخلیم» و اینجانب گشوده نیز برایش گفتم که حال حاضر خواهد آمد . و گفتم هنگامی اتومبیل سوار شدیم قاقا نیز برایش خواهم خرید .

بالاخره خط هفت را گرفتم و تا عرصه فرمان روا که پیاده شدیم بچه‌ ام گشوده نیز سخن می‌زد و هی می پرسید . یادم است یک توشه پرسید «مادل تجا میلیم؟» اینجانب نمیدانم چرا یک جايگاه بی ‌آنکه بفهمم , گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ ام کمی‌به صورت اینجانب نگاه کرد . آنگاه پرسید «مادل , تدوم بابا؟» اینجانب دیگر طاقت نداشتم . گفتم «جونم چقدر کلام می‌زنی اگه سخن بزنی برات قاقا نمی‌خرم . ها!» حال چقدر دلم می‌سوزد . اینجور چیزها بیشتر دل انسان را می‌سوزاند . چرا دل نوباوه ‌ام را در آن دم پایان اینطور شکستم؟ از منزل که خارج آمدیم با خویش قول کرده بودم که تا پایان عمل عصبانی نشوم . بچه‌ام را نزنم . فحشش ندهم . و باهاش خوش رفتاری کنم . اما چقدر حال دلم می‌سوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد . و با شاگرد شوفر که برایش اموجی درمی‌آورد و کلام می‌زد , گرم اختلاط و خنده شده بود . ولی اینجانب خیر به وی محل می‌گذاشتم خیر به نوباوه ‌ام که هی پرورش را به اینجانب می کرد . عرصه فرمانروا گفتم نگهداشت . و هنگامی پیاده می‌‌شدیم نوپا ‌ام هنوز میخندید .

عرصه نا مرتب بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند . و اینجانب هنوز وحشت داشتم که کارم را بکنم . مدتی گام زدم . ممکن است نیم ساعت شد . اتوبوس ها کمتر شدند . آمدم کنار عرصه . آبادی شاهی از جیبم درآوردم و به نوباوه ‌ام دادم . بچه‌ام هاج و واج باقیمانده بود و من را نگاه می کرد . هنوز پول دریافت کردن را بلد نشده بود . نمی‌دانستم چطورحالیش کنم . آنطرف عرصه یک تخم کدویی فریادمی زد . با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر . برو قاقا بخر . ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول کرد و بعد از آن رو به اینجانب اظهار کرد «مادل تو نیز بیا بلیم . » اینجانب گفتم «نه اینجانب اینجا وایسادم تورو می‌پام . برو ببینم خودت بلدی بخری . » طفل ‌ام گشوده نیز به پول نگاه کرد . مانند این که دو دل بود . و نمیدانست چطور می بایست چیز خرید . تا بحال همچه کاری یادش نداده بودم . بربر نگاهم میکرد . عجب نگاهی بود! مانند این که صرفا به عبارتی دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد . حالم خیلی بد شد . نزدیک بود منصرف نحس . سپس که بچه‌ ام رفت و اینجانب گریزو فرار کردم و تا حال نیز , چه بسا آن روز عصر که جلوی در و همسایه‌ها از اجبار غصه فغان کردم , هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد . نزدیک بود طاقتم به پایان برسد . عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ گیج باقی مانده بود و مانند این‌که هنوز میخواست چیزی از اینجانب بپرسد . نفهمیدم چطور خویش را نگهداشتم . یک توشه دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم . این پول را بهش بده , ‌ بگو تخمه بده , همین . برو باریکلا» بچهکم تخم کدویی را نگاه کرد و آنگاه مانند هنگامی که می‌خواست عذر بگیرد و فغان نماید اعلام‌کرد «مادل , اینجانب تخمه نمی‌خام . تیسمیس میخام . »

بیماری همه‌گیر به ماجرا «علی اصغر عزتی پاک» »

نویسنده چهره ای زنده , خواندنی و در عین حالا غم‌انگیزی داده است از گیر افتادن روستایی در دام یک بیماری مسری . کتاب داستان «تشریف» پایانی متن «علی‌اصغر عزتی‌پاک» است و در نمایشگاه کتاب به بازار خواهد آمد . در همین قطعه کوتاه , لهجه پخته و داستان دیدنی کتاب به دیده می آید .

پایانی باری که با نیز صحبت زدند با کَمکی مهر و عطوفت , اوایل اردیبهشت‌ماه قبل بوده . مصطفی آمده بوده سراغ بابا و مراد بوده با نیز بروند سراغ سیدچراغ ; تقریباً دو هفته‌ای بعداز شنیدن ماجرای خارج رانده شدن دیو بیماری‌ای واگیر دار از ده‌بینه به وسیله سید . نصرالله تأملی کرده بود و بعد از آن رضایت داده بود به‌این پی‌جویی . امّا ای دریغ که فورا خبردار شده بود که سید دوسه روز بعداز اتفاق ها ده‌بینه در یکی‌از روستاهای بیجار خوابیده و دیگر بیدار نشده .

نصرالله اعلام کرد که روایت سیّد را که مربوط بوده به اوایل دهۀ چهل , در یک هم‌نفسی و هم‌سخنی پُرمِهر , برای پسرش داستان کرده . دهم‌دوازدهم عید نوروز بوده و با نیز در حوالی زمین‌های رمز از برف خارج آورده‌شان گشت‌وگذار می‌کرده‌اند و سیاحت کشت‌زاری که جوانه‌های گندم بوده . نصرالله یادش فقدان چه‌گونه , ولی حرف‌شان رسیده بوده به مردم زحمت‌کش ده‌بینه که وی کلام سیدچراغ را میاورد میانه . به مصطفی میگوید : «امیدوارم نخندی مصطفی , البته با حیث لطفی که سید به ده‌بینه انداخت , درد و بلایی مزمن و زاینده از این‌جا گریخت . این بلا و درد , از فرآورده خصم بود ; به ارث رسیده از سال‌های بدور . » مصطفی تقریباً هیچ‌چیز نمی‌دانسته از سیدچراغ و سرگذشتش . این بوده که از اصل داستان میپرسد . آنگاه بابا و پسر , سیر از تماشای خاک قابل انعطاف و شکم‌پر صحرا , رو می نمایند به ده‌بینه , و نصرالله در بی صدا و خلوتیِ رویکرد همۀ آن اتفاق را گشوده می گوید . از نکبتی می گوید که با چشمان خویش چشم ; از مردمی که بلایی تعجب آور مدت‌ها بوده به جانشان افتاده بوده و هرازگاه به شکلی خودش را نشان می‌داده . مردمان از دستش ذلّه بوده‌اند . در آخری مورد , هرازچندروز یک نفر رنگش به زردی می‌گراییده و می‌افتاده به بستر بیماری و در بی صدا می‌مرده . چنان‌که مردمان بعد ها برای وی نقل مینمایند , این بلا انگار منزل داشته در ده‌بینه . مثلاً اوایل دهۀ سی , همزمان با دوران دانشجویی نصرالله تقریباً , خودش را با سیاه شدن اعضای تن اهل یک محل نشان میدهد . شنیده بود اوّل دستی و پایی , یا این که پَک و پهلویی و بازویی از کسی آبسه می‌کرده , و آن گاه چرک آلود می‌گرفته و آنگاه یواش‌یواش سیاه‌رنگ می‌شده گوشت و استخوانش ; طوری‌که بیمار بدون چاره بوده بدن بدهد به جدا آن تکۀ سیاه‌شدۀ اندامش . اگرنه , مرضِ سیاه سرایت می‌کرده به دیگر بخش‌های تن , و تا نمی‌کشته , دست از مقابل نمی‌کشیده . نصرالله اظهار کرد خودش تعدادی مرد را چشم بود در ده‌بینه که نقص‌عضو داشته‌اند . البته ظاهراً دفعۀ قبل‌تری نیز بوده از حمله این بلا که سالمندان ازش یاد داشتند . داستانش برمی‌گشت به خیلی قبل‌ از شاهی رضاخان . در آن نوبت همسایه یک‌باره در گیر تبی شدید می‌شده‌اند و آن گاه کارشان به تشنّج می‌کشیده و آخرسر نیز شنوایی یا این که بینایی‌شان را از دست می‌داده‌اند . آن‌طور که نصرالله شنیده , نهایی قربانی آن بلا دو سال پیش از اسباب‌کشی وی به ده‌بینه چشم‌های سفیدش را بر ظلمات زندگی‌اش بسته بوده .

این ‌بار پایان نیز اوضاع و احوال آن‌قدر دشوار می شود که شک وتردید باقی نمی‌ماند که دیوِ بلا گشوده رمز از مغاکش خارج آورده و تا قربانیانش را نگیرد , دست از تقلا نخواهد کشید . در‌این در میان یک جمع نیز باور پیدا می کنند که‌این بلا تاوان انقلاب سپید پادشاه و غصب اموال ارباب‌ها است . ولی این صحبت با عقل گونه درنمی‌آمده . زیرا از یک طرف تنها در ده‌بینه شایع بوده , و از طرفی نیز کد خدا آنان قبلی ‌از ورود دولتی‌ها , تمام زمین‌ها را واگذاشته بوده به مردمان , و رفته بوده نشسته بوده در خانۀ آباءاجدادی‌اش در محلۀ سرپُلِ پهلوان‌های‌‌ همدان . وی ظاهراً با طیب خاطر نیز این فعالیت را کرده بوده . زیرا هنگامی این بگومگوها به گوش پیرمردِ مُعمّم می رسد , ‌ مجدد پیغام می دهد که راضی است! دست میکشد به ریش سفیدِ تُنُکش و دعا نیز می کند برای تندستی و روشن بختی مردمان ده‌بینه . با این پیام مردمِ درمانده در چاره‌جویی چندین مدل میشوند . و صحیح در روزی که خواهران دوقلوی هشت‌ساله‌ای با نیز و رمز بر شانۀ نیز جان می دهند , گروهی عقلشان را می‌ریزند روی نیز و نماینده می‌فرستند قم سرویس مراجع , بلکه از آن‌جا برای این قِرّان مُکَرّر علاجی اندیشیده و دعای خیری در حق دیگران شود . یک جمع نیز دست‌به‌دامان رمّال و ساحر میگردند . نصرالله خودش بخشی از آن‌هایی بوده که متوسّل به دولت می گردند تا طبیب بیاید و معالجه مرگ‌ومیر بی‌حساب را بکند . وی به هم‌فکرهاش گفته بود : «این بیماری‌ها واگیر است . بروید از ادارۀ بهداری همدان دواش را بگیرید بیاورید . اگرنه هیچ‌کس از کوچک و بزرگمان زنده نخواهد ماند . » یک سری نفر کلام مهمانِ مهندسشان را بدون شوخی می گیرند و به توصیه‌اش فعالیت میکنند ولی عموم بی‌تفاوتی می‌نمایند . آن ها باورشان چیز دیگری بوده و سبب ساز این مصیبت‌ها را نفرین‌شدگی خودشان و ده‌بینه می‌دانسته‌اند . نصرالله آخرسر هنگامی می‌بیند بهداری تازه‌تازه داراست چندوچون اتفاق را می‌سنجد و حرفش نیز این است که درصورتی که واگیر دار است , پس چرا در جاهای دیگر نیست؟ و حال که یگانه این روستاست , می بایست اذن بدهند بیش‌تر تحقیق شود ; به‌ناچار خموشی میکند و می‌ایستد به مشاهده . وی کم‌کم داشته به‌این سود می‌رسیده که دست زن و فرزندش را بگیرد و از ده بزند خارج که می‌شنود یکی بلند شده رفته درِ خانۀ سیّدی ( لامپ ( اسم در همدان . مرد روستایی یک روز از حدود ظهر تا نیمه‌های شب یک‌پا می‌ایستد جلوی درِ خانۀ سید که اِلّاوبِلّا می بایست بیایی این بلا را از راز ما رفع کنی! این سیدچراغ که ابعاد از قِبل همین اتفاق همه‌شناس و نام‌بُردار شد , مرد شریفی بوده از سادات همدان که تا هفت جدّش عالِم و عارف بوده‌اند . مورخ داشته‌اند درین شهر و موقوفاتشان هنوز می‌باشد . آن روز ها سید به دأب خانوادگی سربه‌تو داشته و یک کاروان‌سرای از رونق‌افتاده در حاشیۀ شهر را سازمان می‌کرده . سیدچراغ , با آن چشم‌های آبی رنگ و ابروهای سپید , زمانی میاید به ده‌بینه , نصرالله نبوده در محل . بدین ترتیب آن‌چه را نقل می کرد از دیگر افراد شنیده بود . بیان کرد : «سید آمده و کوچه‌ها و خانه‌ها را یکی‌یکی گشته . ‌رفته باطن حیاط‌ها و دوری ‌زده و گهگاه نیز سرکی ‌کشیده درون انباری‌ای , پستویی , جایی . به قلعه‌مختار در اواسط قریه که رسیده , رنگش پریده یک‌باره . » نصرالله به مصطفی گفته بود : «بنا بر صحبت مردمان , این قلعه بعداز نبرد اوّل و اُتراق روس‌ها در آن , متروکه می‌ افتد و میگردد زباله‌دانی ; و گاه نیز بارانداز و انبار سوخت‌بار هم محلی . محل بازی بچه‌ها نیز که بوده مدام . » و گفته بود : «برخی همسایه ده‌بینه معتقدند قلعه‌مختار خیلی دیرباز است و از روی نقشه‌ای دارای اسم و رسم به نقشۀ قلعۀ حضرت سلیمان تشکیل‌شده . » مردم‌اند دیگر ; از این باورها دارا‌هستند مدام . قصه‌هایی نیز حول‌وحوش این تاریخچه می باشد که شنیدن دارااست ; من جمله اینکه درِ این قلعه بایستی سالی یک روز بسته باشد و پاشنه‌اش نچرخد , در شرایطی که خیر آن سال باد سیاه خواهد آمد و باغ ها و مُثمِرات را خاکستر خواهد کرد . ظاهراً سید جلوی قلعه که می رسد , عمامۀ کوچک و سیاه را روی سرش جابه‌جا می نماید , بعد از آن دست می برد به جیب کتش . و همان‌طور که صورتش دم‌به‌دم از رنگ درمی‌آمده , دستمال سبزی خارج می آورد . چندین گامی در محل ورود قلعه پیش میرود و میرسد به محوَّطۀ کوچک میدان‌مانندی که در دو سویش دو چارچوب بدون‌نور فارغ از در , از دو خانۀ متروکه , دهن گشوده کرده بوده . سید می‌ایستد میانه محوطه . صورتش قرمز‌رنگ می گردد . «بسم‌الله» می گوید و خم میشود دست میبرد به تکه‌سنگی که به‌قاعدۀ کلۀ یک بشر معمولی افتاده بوده آن در بین و تا کمر در خاک بوده . تحمیل می زند و سنگ را از زمین می‌کَند , با دستمال سبز می‌گیردش و برمی‌گردد به راهی که آمده بوده . همین‌که پا از دروازۀ قلعه می گذارد خارج , سنگ را پرت می‌نماید دورتر از خودش , و فریاد میزند : «بیرون ملعون! خارج شو ملعون!» آن گاه می رود نزدیکش و فرمان می دهد : «از این بَلَد به دور شو نانجیب!» خم می‌گردد برش‌می‌دارد و از جدید پرتابش می کند به دور . صداش را می‌اندازد توی راز و بانگ میزند : «با حکم سیدچراغ خارج شو خنّاس!» و گشوده برش می دارد و می‌اندازدش به کوچه‌ای که رویه داشته به بیرون ده .

ــ از این‌طرف کافر! حکم می کنم به تو!

گشوده نیز می رود سراغش و می‌اندازدش جلوتر . سینه‌اش خس‌خس می‌کرده و به‌سختی نفس می‌کشیده . مردمان سرِ کوچه ایستاده بوده‌اند به بازدید . سید برمی‌گردد رو به جمعیّت و میگوید : «همین‌طور خشکتان نزند آن‌جا . بیایید یاری نمائید . تا شما نخواهید , تا شما نجنبید , این خانه‌خراب گورش را گم نخواهد کرد . » مردمان اوّل به هم‌دیگر نگاه می کنند و آنگاه یورش میبرند برای امداد . به نوبت کهن سال و برنا سنگ را برمی‌داشته‌اند و می‌انداخته‌اند پیش , و سید نیز درپی سنگ می‌دویده . وی با نگاهش کسی یا این که چیزی را که به دیده بقیه افراد نمی‌آمده , دنبال می‌کرده و پی‌درپی حکم می‌کرده که از قریه بیرون شود اگرنه روزگارش را سیاه می نماید .

سنگ را مردمان , و شبح را سید می رانند تا تپّه‌های بایرِ شمال آبادی . از کنار پایانی منزل که می‌گذرند , سید قدم‌هاش را بلندتر برمی‌دارد , جمعیّت و سنگ را پشت‌سر می گذارد و آنگاه می دود ; طوری‌که انگار داراست یکی را دنبال میکند . وی می‌دویده و ( هیهات ( می‌کشیده و «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یشْفِین ; ِ وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یحْیینِ» می‌خوانده و مردمان نیز به دنبالش زاری و افغان می‌کرده‌اند . بالأخره هنگامی به بالای زمین بایری

کودک و کتاب» به قصه «محمدرضا شرفی خبوشان»

با نیز به خوانش بریده‌ای از کتاب «بی‌کتابی» نوشتۀ «محمدرضا شرفی‌خبوشان» می‌نشینیم .

گفتنی‌است «بی‌کتابی» از طرف انتشارات شهرستان ادب نشر یافته و علاوه بر جایزۀ کتاب سال , جایزۀ ادبی شوکت آل احمد را هم در کارنامه داراست .

اینجانب از دوران مدرسه به کتاب و کتابت عشق و علاقه داشتم . این اما به تعیین خودم فقدان . اینجانب یتیم بودم , جثّه کوچکی داشتم . کچلی گرفته بودم و هم‎‌سالانم منرا به بازی نمی‌گرفتند . این تنهایی و طرد اجباری بود که منرا به الفت با کتاب واداشت و ولی پدراندرم .

پدرم پیش از آن که به عالم بیایم , لوای مهاجرت آخرت برافراشته بود و پایین اعتنا پدراندرم , نشو و نما یافتم . پدراندرم میرزایحیی نامی بود ; نقش مهر می‌زد و به کاغذها آشنا بود و نسخه‌های خطی را عالی می‌شناخت . شیوه ساختن جلد را عالی می‌دانست و در نقاشی نیز دستی داشت و هروقت می‌دیدمش , یا این که کتاب می‌ساخت یا این که کتاب می خواند . از دلّالی کتاب نیز سود می برد و می‌دانست چه کتابی کجاست و کدام کتاب در منزل که می باشد و تعدادی دست چرخیده است . کتاب‌های خطّی و بیش‌تر کتاب‌های مطبعه کلکته و تبریز و اصفهان و طهران به منزل خط مش می‌یافت و بیرون میشد و اینجانب بی‌کم‌وکاست , تمامی را تورق میکردم و با آنها انس می‌گرفتم و خلوت می کردم . ولی گهگاه این خوشی و مشایعت با کتاب ها , دولت مستعجل میشد و کتابی که دل‌بسته‌اش می‌شدم , برای عرضه به مشتری , از منزل خارج میرفت و دیگر برنمی‌گشت . گاه اینجانب با لجاجت کودکانه کتاب را بغل می‌گرفتم و زاری می کردم و بازدارنده می‌شدم و میرزایحیی نیز هربار به قوه قهریّه متوسّل میشد و کتاب را از دستم خارج می کشید .

چه بارها که به خاطر کتاب سیلی خوردم و تنم کبود شد و در انبار حبس شدم . بعضاً پیش می‌آمد که پدراندرم به خاطر عجز و لابه و گریه‌های مادرم به اصطلاح کریم و مهربان می شد , من‌را می‌نشاند در اتاقش و کتابی را که دست گرفته بود , بلند میخواند و وادارم میکرد که گوش بدهم . با شلوار قصب راه‌راهش می‌نشست روی تخته‌پوست بزرگ و سفیدی که منحصربه‌فرد خودش بود و توکل می‌زد به مخدّه گلبهی و چهارزانو کتاب را نظیر نوزاد تازه‌به‌دنیا‌آمده‌ای , با دست می‌گرفت روی پاهایش و سرش را خم می کرد و قوزش بالا می‌آمد و آغاز می کرد به قرائت .

اینجانب کنار در , نزدیک نعلینش , دوزانو لابد می‌نشستم و دست‌هایم را می‌گذاشتم روی زانوهایم و گوش می‌دادم و گهگاه مادرم در حالتی که با سینی چای یا این که دم‌کرده گل‌گاوزبان و اسطوخودوس یا این که مرزنگوش وحشی کناره در شیوه گشوده می کرد , بلند می‌شدم و متین و آرام , سینی را می‌گرفتم و می‌گذاشتم کنار دستش و مجدد برمی‌گشتم و دوزانو سرجایم می‌نشستم تا وقتیکه خودش بگوید بلندشو برو یا این که دستور بدهد که کوزه آب بیاورم یا این که آدرس می‌داد که بروم از کی کتاب بگیرم یا این که کتابی را باطن بقچه می‌پیچید که ببرم به کی بدهم و برگردم .

پدراندرم می خواند و اینجانب نگاه می کردم به مچ پاهای پیسه و پرمویش که از پاچه شلوارش خارج زده بود و زل می‌زدم به انگشت‌های دراز پاهایش که با قرائت هر فصلی از کتاب به حرکت می‌آمدند . پدراندرم می خواند و راز کوچکش را آن‌قدر روی کتاب خم میکرد که ریش‌های بلند و تنکش به سطرها میخورد و با دماغ تیز و عقابی‌اش به صفحه نوک می‌زد .

خیر مصحک بود , خیر خنده‌دار . در حالتی‌که شب بود و روی رف و کنار دستش لامپا و روان کناره اتاق روشن بود , ترسناک و وهم‌آلود نیز میشد . با نوروفروغ لرزان این چراغ‌ها و زبان‌های بلند و روشنی که ظلمات را می‌لیسیدند , سایه دماغ و کله کوچک و عمّامه کم‌پیچش به همه‌جای اتاق می‌افتاد . پدراندر میخواند و سایه‌ها می‌لرزیدند و کتابی که روی پایش بود , بیش‌تر در‌صورتی‌که رحلی بود , به بال‌های پرنده مشابه میشد و سرش بزرگ می شد و دماغش درازتر نشان می‌داد و اینجانب با چشم‌های گشاد و نفس حبس‌شده گوش می‌دادم و نگاه میکردم به سایه وهم‌انگیزش که در اتاق چرخ می‌زد .

پدراندر گهگاه خفّاش می شد و با کتاب توی دستش , پایین تیرهای چوبی سقف , بدور می‌زد و لغت ها نظیر حشره از دهانش خارج می‌ریخت . پدراندر جغد می شد و کتاب را می‌گذاشت تحت یکی بال‌هایش و می‌نشست روی رف و به سطرهایی که مانند مار در هوا شناور بودند , نگاه می کرد و کله‌اش را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند . گهگاه تحت فروغ و روشنایی لرزان چراغ‌ها تبدیل می شد به یک وزغ و از همان‌جایی که نشسته بود , لهجه درازش را خارج می آورد و حروف کتاب را که نظیر سنجاقک , بالای سرم به پرواز درآمده بودند , شکار می کرد . گوش می‌دادم , نگاه می کردم و گوش می‌دادم و از جایم جم نمی‌خوردم , همیشه می‌ترسیدم پدراندر عصبانی بشود و منرا بگیرد و بگذارد لابه‌لای سطرها و کتاب را سفت ببندد .

در آن عالم طفولیّت , گاه از نظرها غیب می‌شدم و مخفیانه کتابی را بر زانو می‌گذاشتم و در پستو به کلماتش خیره می‌شدم . عبارات را می‌دیدم که می‌لرزند و حرکت می‌خورند و جان میگیرند و در هوا میچرخند . صاد وشاد دیده می‌شدند و عین و غین , گوش و الف , بینی و میم , دهن . یک توشه یک نسخه ها مصوّر به منزل آمد , یک شاهنامه خطی بود با تعدادی مجلس رنگارنگ . مجالسی که نگارگران ناشی با رنگ‌های لاجورد و طلایی و سرخ , از تصاویر چینی تقلید کرده بودند و قیمت چندانی نداشت . با این کلیه , آن ورژن بی‌مقدار را پدراندرم در لفافه شال کشمیری پیچیده بود و در صندوقچه ورشو نهاده بود و قدغن کرده بود که به آن دست برسانم و مترصّد فرصتی بود تا آن را به یک کتاب‌ناشناس بدبخت قالب نماید . با وجود این , آن ورژن مصور , در آن عالم کودکی برای اینجانب ثروت فراوان بود و بدور از دیده پدراندر و مادرم , سراغش می‌رفتم و در تصاویر ناشیانه‌اش از مجلس فریدون و ضحّاک و زال و سودابه و تهمینه و رستم غرق می‌شدم . گاه خودم را جای زال می‌گذاشتم و دست می‌کشیدم به گیسوان رغالی رودابه , گاه سهراب می‌شدم و بازوبند زمرّدنشان را از دست تهمینه می‌گرفتم و به بازو می‌بستم .

اینجانب با تماشا کردن به کتاب ها وزین و خوش‌خط , قوه شاعره‌ام را پرواز می‌دادم و در آن عالم یتیمی , برای خودم بازیچه‌های فرضی می‌ساختم . بعضا کتاب‌ها در وجودم می‌نشستند و من‌را دشوار دل‌بسته خودشان می‌کردند . می‌دانستم که پدراندر بالأخره مشتری دلخواه را پیدا می کند و کتاب‌ها را میبرد و اینجانب از تماشای کتاب‌ها و تمتّع از نظاره خطوط و نقش‌های آن برای مدام محروم می شوم . فرط علاقه‌ای که به آن کتاب‌ها پیدا میکردم , چنان بود که در ذهنم توطئه می‌بستم که چه گونه زهر قتل کننده در خمره شراب و عرق کشمش پدراندرم بریزم یا این که از پشت , تخماق به سرش بکوبم یا این که عقرب به رخت‌خوابش بیندازم یا این که هلش بدهم به قعر آبدان و از این قبیل که کتاب‌ها را از دست ندهم . چه بسا یک توشه از دواخانه استریکنین گرفتم که قاطی حبّ تریاکش کنم , البته نکردم .

رنگین‌کمان از حلب به دیرالزور، سفرنامه‌ای به قصه «محمدقائم خوانی»

به خوانش سفرنامه‌ای از «محمدقائم خانی» در در تعریف دشت دیرالزور در سوریه میپردازیم :

از غرب روش افتادیم سمت شرق , از حلب سوی دیرالزور . سفری در دل مسافرت , از میا نبیابان . بالاسر ابر بود و تحت پا گلیم گل . اعجاز مخمل سبز بود بادیه! چطور می‌گردد این شدن را مصوّر کرد؟ خب بادیه یعنی شن , خاک , سنگ , گهگاه خاربوته‌ای . کنگر شاه‌گیاه کویر است . چه بشود چشمی به جمال گلی روشن شود! البته بعداز سالیان قهر , درحال حاضر ابر آمده , متراکم و در صف , باریده باریدنی . جهنم خار و خاشاک را بهشت سبزه و گل کرده . خاکستری‌خاکی صحرا رفته در پس‌زمینه و جلا زده به تابلویی رنگ در رنگ . تپه‌تپه مخمل زرد رنگ یا این که بنفش یا این که سپید , کشیده روی قضیه سبز چمن . جابه‌جا ململ سرخ لاله و نارنجی رنگ شقایق و سرمه‌ای زنبق کوهی , در کناره یا این که وسط سبزمخمل‌ها , درشت و خودنما دیده را می‌کشاند سمت خودش . شکن مخمل‌ها سایه ساخته بر چمن . گهگاه سبزهای تیره‌تر یا این که روشن‌تر جای چمن‌ها را گرفته‌اند . نقاش که تل و تپه‌ها را نگارگری کرده , از دامن که هیچ , از چین دامن نیز نگذشته . قرمز رنگ , سبز سیر , سپید , ترکیبی از آبی رنگ و صورتی , نهاده آن زیر که تو خاطر می کنی ذیل خاک خبری می باشد . احتمال دارد قرار است خلعت نقشانقش تپه کنار برود و از کناره شیاری , ذیل لحاف مخملی چشمت به پری یا این که فرشته‌ای , حوری یا این که دلبری آن‌جهانی بیفتد که پروردگار نبی کنار یکی‌از اولیاءش . رفیقش باشد , همدمش باشد . منتها رفیق و یار و همدم که بی‌زیور و زلنگ نمی‌آید . لباسی با خودش آورده صد صورت ناز و ادا . در شرایطی‌که خداوند خاطرخواه آن است که پایین خاک خوابیده , حوری نیز نبی خداست و نازش را زمین و افق نمی‌خرند . یک جنبش که می خورد و دامن برمی‌چیند , چین می‌ افتد به چمن و خش‌خش حریر شقایق به گوش میرسد . منگوله گل‌هاش جنبش می خورد و خواب مخمل دامنش این ور و آن ور میگردد . بینی که پیش میبری نزدیک غنچه‌ها , بوی دهانش را می‌شنوی . با باد‌ملایم نفس‌هاش , دشت یک پارچه میرقصد . خاطر این‌ها که پایین طاق تل‌های کویر خوابیده‌اند خیلی عزیز است که معبود به حور و قصور اذن هر آرایشی داده و فرشته‌ها را مأمور نقش و نگار خرقه ایشان کرده . فرشته‌ی باران ابر آورده و یکی دیگر باد را وزانده و خلاصه دست به دست نیز داده‌اند که‌این پای کوبی همگی جوره دیده کلیه را چهار عدد نماید .

راننده گفته بیست سال بوده که‌این پهنه سبز نبوده . هم اکنون گله‌به‌گله گل رویده و به قاعده چهار ساعت رانندگی , صحرای سوریه رنگ است و نقش . کجا مسافران تحت سقفی از ابر در جاده رانده‌اند؟ فراخوان نمایشی شده از بابونه و زنبق و شقایق و لاله و بنفشه و یک سری گل دیگر , بیشتر است که کمتر نیست . وه چه چمن در چمنی! بیان کننده نقاشان جدید رنگ‌ها را خریده‌اند و ذوق وسلیقه زده‌اند که از هرچه سبز و سفید که می شود ساخت , درین خاک‌فرش نگذرند . سرِ سلیقه , سِحر هنر را بی‌سابقه در عمل آورده‌اند . نمایشی به حد جشن و پایکوبی آسمانیان , که از رفتن حرامیان خوش‌خوشانشان شده و نمانده از سازی که ننوازند و از وشتی که نرقصند . ابر و باد دست گرفته‌اند تا حسابی صحرا را آب و جارو برقی نمایند . حرامی که مسلط بود , معبود هنوز نگاهی به تن‌های غریب مهمانانش نمی‌انداخت . خاک و خل بود و گرد و غبار و خمپاره و موشک . هم‌همه و نعره , ساز کوکِ انتقام آفریدگار بود . ارهابی‌ها که رفتند , خداوند یاد شهدایش زمین‌خورد به لطف و عفو وبخشش . رجوع سمت صحرا . به فرشته‌ها تشر زد که چطور مدعوین خاصش را فقط گذاشته‌اند؟ هول زمین‌خورد به جان کارگزاران عالم که دست بجنبانند به آب و جارو برقی , دستی به راز و روی مهمان‌سرا بکشند . هر یک کاری بر عهده بگیرند در پای کوبی رهایی . رنگ بزنند گلیم و گلیم بافت مجلس را . نقشی بکشند بر در و دیوار و تل و شیار . سایه‌بانی بر پا نمایند . حجله بیارایند . چندتاشان مأمور شدند بگردند دنبال هرچه نگار و پری و حور و قصور و بیاورند . همگی پیرو کاری تا مجلس بگیرد و آفریدگار لبخند بزند که , «این شد!» خلاصه نماند از یار و دلدار و خنیاگر و رامشگری که به صف نکرده باشندشان ; جشنی بوده از باد و باران و برق و رعد بعداز پنج شش سال ریختن خون . نمی‌دانم آن کارگزاران جشن متوجه شده‌اند که پروردگار چرا آدم را آفریده؟ یا این که هنوز از خویش می پرسند که‌این همگی خون‌ریز روی زمین چه می‌کنند؟

شگفتا زنده کردن مرگان . روح آمده بود به صحرای ریگ و ریحان‌ها رویانیده بود . آن ذیل غوغایی بود در فراز و فرود تل و شیار . آذین بسته بودند و گرد شعف می‌پاشیدند . به برکت باران , دیده تا دیده خود نمایی بود و عرضه و عشوه و ناز و ادا و کرشمه و اطوار و نمایش و التماس و رقص و استدعا . چشم مسحور نمایش آفرینندگان بود و درختان , راز به رمز جلوه‌فروش و و روح از یورش رویا مدهوش . ما البته از صدای مجلس فقط «هوهو»یش را می‌شنیدیم و رنگ و لعاب در و دیوار را می‌دیدیم . سه ساعت توی کارت‌پستال فرشته‌ها رفتیم تا قربت دیرالزور . پایان دلشان حوصله نیاورد و ابرها نَمی برایمان باریدند تا کارت‌پستال را از پشت دیده ترِ اتومبیل ببینیم . دیو رفته بود و فرشته درآمده بود و معبود از راز بدمستی به افتخار شهیدان رزم , بزمی روش انداخته بود .

در میهن کهنِ بافرهنگ از پیشاروم , در مرز و بوم فرقه‌های متخاصم , در سرزمینی که شیعیانش کمتر از یک درصد جمعیت آن را تشکیل می دهند , سر آتی شامات عیان در برابرم بود البته نمی‌دیدمش . می بایست به آستان فرات می‌آمدم تا سر باز شود . بایستی همراهش می‌شدم تا خانه به خانه بر پاکوب سپاهیان علی , پیش بیایم و وقار زمین را پایین گامِ دوست‌داران علی حس کنم . رمز با لمس کردن افشا میشود , خیر شنیدن و خیر دیدن . مدام در ذهنم بود که رنگین‌کمان را در عربی «قوس قزح» میخوانند . در رجوع از دیرالزور , زمانی که ابرها دست از بارش برداشتند , راننده اشاره‌ای کرد به رنگین‌کمان و اذعان کرد : «جمال فاطمۀالزهراء» . مشخص شد که «نورالزهراء»اش نیز می خوانند . آقای عزتی بیان کرد در کشور ایران گویندش «قالیچه فاطمه زهرا» . یک آن دو ملت پیوستند به نیز ; چه پیوستنی! به شاهکاریِ پیوندی که خودِ رنگین‌کمان در اسمان برقرار میکند .

حرم ماه، شعری از رضا قاسمی

صدای چِک‌چِک باران؛ صدای گریۀ آب است
پس از تو آبی اگر هست هم؛ شبیهِ سراب است

دو قطره ریخت، زمین داغ شد به زلزله افتاد
چرا که داخلِ مشکِ تو آب نیست، شراب است

حرارتِ غمت افتاده است، بر دلِ خورشید
که دردِ دوری‌ات ای ماه، درد نیست، عذاب است

در آسمان؛ «شَرَفُ‌الشّمسی» ای که ماهِ زمینی
برای عکسِ تو آغوشِ پاکِ برکه رکاب است

پناهِ آخرِ من شو؛ پناهگاه، ندارم
چرا که پشتِ سرم هر پلی که بود، خراب است

شب است، اولِ رویای صادقه‌ست، دوباره
که عکسی از حرمِ ماه، روی پنجره قاب است

دوباره پرچمت از راهِ دور، دست تکان داد
سلام‌های مرا رقصِ پرچمِ تو جواب است

زبان گرفته زنی در حرم : «بخواب عزیزم»
هنوز، قصه‌ی مشکِ تو لای‌لایِ رباب است

دوباره دست مرا داده‌ای به دستِ ضریحت
صدای «اَشهَدُ اَنّ عَلی»‌ست، آخرِ خواب است

مکتب صحیفه ، شعری از نغمه مستشار نظامی

فصل چهارم است ولی باز هم بهار

تا عصر انتظار از آغاز هم بهار

از کربلا اگر چه دلش آتش است و خون

از خون دل کشیده گل ناز هم بهار

هم دیده است خواهر خود را شکسته دل

هم دیده سر به نیزه اعجاز هم بهار

در مکتب صحیفه اگر درس خوانده‌ای

هم دیده‌ای هزار گل راز هم بهار

سجاده آسمان شده و پرکشیده است

مرغ بهشت و موسم پرواز هم بهار

نو شود | شعری از منوچهر آتشی

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر، ریشه نو شود

زیباست روی کاکل سبزت کلاه تو

زیباتر آن‌که در سرت اندیشه نو شود

ما را غم کهن به می کهنه بسپرید

به حال ما چه سود اگر شیشه نو شود

شبدیز، رام خسرو و شیرین به کام او

بر فرق ما چه فرق اگر تیشه نو شود

جان می‌دهیم و ناز تو را باز می‌خریم

سودا همان کنیم اگر، پیشه نو شود

کنز عشق‌اند | شعری از علیرضا قزوه

باده‌نوشان خانه آباد در خرابات او خرابند

چند در زخم و خون و آتش؟ وقت آن شد کمی بخوابند!

باد بودند و تیر سرکش، خاک بودند و آب و آتش

بعد از این شعله‌اند و طوفان، بعد از این نور و آفتابند

گنج علم‌اند و کنز عشق‌اند، شهره تا آن سوی دمشق‌اند

سطرهای کتاب دردند، فارغ از دفتر و کتابند

با دوپای بریده چون کوه ایستادند و قد کشیدند

سربلندان کوی ایثار، سر به زیران انقلابند

فصل گلچینی است و این خاک پشت هم میزبان باغی‌ست

لاله‌های دیار عرشند، عاشقانی که در حجایند

خوش به حال شما که نورید، روشنان دم ظهورید   

جلوۀ صبح را نبینند چشم‌هایی که مست خوابند

خاک را غرق نور کردند، از قیامت عبور کردند

موج‌ها تا همیشه موجند، آب‌ها تا همیشه آبند

محشر | شعری از حسنا محمدزاده

 ضمن تبریک فرارسیدن سالروز میلاد حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام شعری از سرکار خانم «حسنا محمدزاده» در مدح ایشان بخوانید:

شبی به عرش گره‌زد خدا زمین‌اش را

سپرد دست زمین اسوۀ یقین‌اش را

سرود شعر سپیدی برای آمدنت

به دست عشق رها کرد سرزمین‌اش را

گذاشت آینه‌ای روبروی پیغمبر

کشید از دل و جان قد‌و‌قامتی محشر

به جای خون به رگت آیه‌آیه قرآن ریخت

چکاند روی لبت صوت دلنشین‌اش را

قلم به دست تمام فرشته‌هایش داد

که تکه‌های تنت را جدا‌جدا بکشند

به جای قلب برایت دل انار کشید

نهاد در دل آن عشق آتشین‌اش را

زمان گذشت و به پایانِ تلخ راه رسید

اذان ظهر به حیّ علیَ الفَلاح رسید

که ناگهان به زمین ریخت سوره‌ای زخمی

«ایاک نَعبدُ» و «ایّاک نَستعین‌»اش را

بلند شو که زمین محو در عبور شود

اذان بگو که زمان غرق در حضور شود

اذان بگو که غزل، در مسیر رگهایت 

کشیده‌است نفس‌های اولین‌اش را

خدا کند کسی از آن طرف گذر نکند 

خدا کند پدرت را کسی خبر نکند

خدا کند که نبیند هزار دشنۀ سرخ

به روی خاک کشاندند مه‌جبینش را

ورق زدند تو را پشت یک سپیدۀ تلخ

هزار واژه‌ی در خاک و خون تپیدۀ تلخ

و نیزه شاعر هفتاد و دو قصیده‌ی تلخ

به دست باد رها کرد نقطه چینش را…

شعری از سعید قادری

و من
پیراهن مردی خالی‌ام
آویزان از نوک‌پستان زنی در خاورمیانه
که طعم نفت
سیگارم را روشن می‌کند

ابرهایی که با دهان‌ام ساخته‌ام
زمین را سیراب نمی‌کنند
و شنیدم باران
دختر شادی بود که قبل بمباران
فرصت گریه کردن نیافت

با رنج‌های مصنوعی یک فئودال
بعد شنیدن اخبار
آه می‌کشم و پشت شیشه‌ی‌ دودی ماشین‌ام
گاز می‌دهم
به کجا می‌خواهم برسم!
پشت یک چراغ قرمز!

حالا پایی از من
درون پوستی‌ست
خالی از یک گاو فربه
که احتمالن
مقیم مزارع استرالیا بوده است
و پای دیگرم روی ترمز
از آن کودکی مرز نشین است
که قدم‌های مصنوعی‌اش را با اکراه
دوست دارد…

و هم‌چنان پشت چراغ قرمز!

می خواهد
لباس‌های‌ام را دربیاورد
پیرمرد پول‌دار
که زنی را اجاره کرده است

می‌خواهد
گلوله را به گوزن شلیک کند
کارمند شریف اداره‌ای
که آخر هفته به شکار من آمده است

می خواهد
سیگارم را روی باسن دختر بچه‌ای سیاه
خاموش کند
جوانک سفید نیویورکی

می‌خواهد
از مرز بگذرم و روبه‌روی تو بایستم
تا در آرامش شب موهای‌اش را شانه کنی
دخترک آواره

می‌خواهد
دست بگذارم روی سرت
روان‌شناسی حاذق
و مرا برای همیشه از زندگی نرون‌های عصبی ِ قاتلی فراری پاک کنی

چراغ زرد!

تنها همین لحظه‌ی کوچک را می‌توانم
به زیبایی تو فکر کنم
و چشمان تو
خاورمیانه‌ی زیبایی‌ست
که جهان را غمگین کرده است

و تنها در همین لحظه‌ی کوچک
که به تو فکر کردم

خاک
در آغوش خاک گریست
آب
در آغوش آب گریست
آتش
در آغوش آتش گریست

و انسان
در آغوش انسان می‌هراسد!

و از نوک پستان زنان
نفت می‌چکد هنوز!

چراغ سبز!

شلوار
زنی هستم حالا
که بعد از گرفتن دست‌مزد
از روی تخت برداشته می‌شوم
من را می‌پوشد و بعد
در را برای همیشه می‌بندد

چراغ سبز!

سر گوزنی هستم
که حالا با من
به عکس یادگاری که گرفته‌ایم
نگاه می‌کند

چراغ سبز!

جیغ می‌کشم
جیغ می‌زنم
و مادر سیاه‌ام که روزگاری برده بود
در گور می‌گرید

چراغ سبز!

گلوله‌ای از مرز عبور کرده است
و حالا دستان جنازه‌ای
چگونه موی دختر را شانه بزند!؟

چراغ سبز!

و قبل کشیدن ماشه
روبه‌روی روان‌شناس می‌ایستد و
می گوید:

جهان به طرز مشکوکی غمگین است
و هر کودکی که زاده می‌شود
شاید برای پستان مادرش نیست
که می‌گرید.