دسته بندیشعر

نامه های سنایی به خیام را گوش جان بسپاریم

نامه های سنایی به خیام را گوش جان بسپاریم

«مکاتیب سنایی» مجموعه‌ای شامل ۱۷ نامه از سنایی است که به بزرگان و اندیشمندانی چون قدمت خیام نوشته شده شده‌است . این نامه‌ها از منظر زدودن غبار اوهام جهالت از پیرامون شخصیت‌های دوران حکیم دارای اهمیت است .
چاپ دوم «مکاتیب سنایی» با تصحیح و کوشش پروفسور نذیر احمد , از پژوهشگران صاحب‌نام هندوستانی , از سوی بنیاد موقوفات افشار در اختیار علاقه‌مندان به ادبیات کلاسیک و عرفانی قرار گرفت .

این اثر که برای نخستین‌بار در دهه 80 نشر داده شده , مجموعه‌ای است متشکل از 17 ‌نامه از سنایی غزنوی که حکیم آنها را برای اشخاص و شخصیت‌های مختلف عصر خویش نگاشته است . نوشته هر یک از نامه‌ها با نشانه‌ها , احادیث و اشعار همراه شده‌است .

در میان مخاطبان نامه‌های سنایی اسم بزرگانی چون حکیم عمر خیام و بهرامشاه غزنوی هم به چشم می‌خورد . این نامه‌ها که حاوی آیات , احادیث , اقوال , ضرب‌المثل‌ها و اشعار عربی و فارسی است , علاوه بر ظرایف ادبی از فواید تاریخی هم برخوردار است .

حکیم سنایی

حکیم سنایی در طراز نخستین گویندگان فارسی به حساب میآید . او اول شاعری است که ذهن ها تصوف و عرفان را با ذوق شعری آمیخته و در قالب نظم درآورده است . مکاتیب یا نامه‌های سنایی که اگر‌چه از نظر کمیت در قبال اثر ها منظوم این‎ شاعر , زیاد اندک است , ولی از نظر کیفیت , شیوه بیان , سبک نگارش , تبیین و روشن کردن حقایق تاریخی , نمایان کردن شخصیت بزرگان و محققان معاصر سنایی و زدودن غبار اوهام جهالت از پیرامون شخصیت نوابغی چون حکیم عمر خیام نیشابوری , از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است .

نثر این کتاب بینابین و در واقع نمونه‌ای است از نثر منشآت و ترسلات در این دوره که از نثر مرسل فنی‌تر است ; هرچند مکاتیب سنایی تمام مختصات نثر فنی را کم‌وبیش داراست ولی از مقایسه اجمالی آن با دیگر آثار منثور این زمان درمی‌یابیم که مختصات نثر مصنوع در آثار گذشته از آن مانند چهار مقاله نظامی عروضی کم‌رنگ‎تر و در آثار بعد از آن مثل منشآت خاقانی پررنگ‎تر است ; یعنی ضمن این‌که سیر تکاملی نثر را از ساده به مصنوع نشان میدهد , بیانگر این است که سنایی در کاربرد خصوصیات نثر فنی جانب اعتدال را فرو نگذاشته است .

5 ورژن از مکاتیب

فقط پنج ورژن از مکاتیب از گذر مورخ به دست ما رسیده است که نذیر احمد براساس همین نسخه ها , مکاتیب را اصلاح و عرضه نموده است . مصحح در مقدمه کتاب از چگونگی دست‌یابی به نسخه‌ها و شیوه اصلاح خویش صحبت گفته است و گاه در زیرنویس نوشته هم ورژن بدل‌ها را آورده است . کتاب دارنده حاشیه ها و تعلیقات در دو بخش است ; بخش در آغاز در رابطه اشخاصی است که حکیم به آن‌ها طومار متن و بخش دوم هم مطالب نامه‌ها توضیح داده شده‌است . در انتهای اثر هم چهره‌ای از نسخه‌های خطی بیان شده شده‌است .

بعضا از دانشمندان معتقدند که ساختار نامه‌ها گاه با نیز مختلف است . از سمت دیگر , مکاتیب در حین حیات سنایی تحت عنوان یک اثر ادبی جمع آوری نشده و بعد از حیات وی این پیش آمده است . با اعتنا به‌این موردها بعضی از دانشمندان معتقدند که ممکن است بعضی از نامه‌هایی که به عنوان مکاتیب سنایی یاد میگردد , به مداد این شعر سرا نباشد و در درستی انتساب آن دچار تردید می‌باشند .

بنیاد موقوفات افشار چاپ دوم این اثر را به تازگی در 418 صفحه و به قیمت 75 هزار تومان منتشر نموده است .

اشعار زنده یاد افشین یداللهی

افشین یداللهی زادهٔ ۲۱ دی ۱۳۴۷ در اصفهان ترانه‌سرا و دکتر معالج کارشناس اعصاب ایرانی بود . بابا افشین یداللهی از همسایه ایزدخواست بوده‌است و مامان او هم اهل اسفرجان است . افشین یداللهی صبح زود چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ بر اثر رخداد تصادف درگذشت .

پایان قصّمه ولی قصّه ی آخرم این نیست

انتها راهی که بایستی اینجانب ازش بگذرم این نیست

امید ها گیسو برای خاطراتم عصر کردم

کجای یاد می بایست پِیِ آرزوم بگردم

خستم از هرچی وصال اگه پشتش سفری نیست

برکۀ امن و نمی خوام زمانی موج خطری نیست

میرسم خیر واسه موندن اینجانب مسافرم مدام

نظیر نوری که میاد و رد میشه از دل شیشه

انتها قصّمه ولی قصّه ی آخرم این نیست

پایان راهی که می بایست اینجانب ازش بگذرم این نیست

خستم از هرچی وصال اگه پشتش سفری نیست

آب‌انبار امن و نمی خوام هنگامی موج خطری نیست

افشین یداللهی

اشعار افشین یداللهی , نوا های افشین یداللهی
آهنگ افشین یداللهی

هنگامی یقه عدم با دست خلقت می درید

هنگامی ابد دیده تورا پیش از ازل می آفرید

زمانی زمین ناز تو‌را در افلاک می‌کشید

زمانی عطش مزه تو‌را با اشک هایم می چشید

اینجانب دلداده چشمت شدم خیر عقل بود و خیر دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این شیفته شدن جهان به عبارتی یک لحظه بود

آن دم که چشمانت من را از عمق چشمانم ربود

هنگامی که اینجانب شیدا شدم ابلیس به نامم سجده کرد

بشر زمینی خیس شد و عالم به بشر سجده کرد

اینجانب بودم و چشمان تو خیر آتشی و خیر گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

اینجانب شیدا چشمت شدم احتمالا مقداری نیز بیشتر

چیزی در آن سوی باور ممکن است مقداری هم دین خیس

آغاز و ختم روایت لمس تماشای تو بود

دیگر صرفا تصویر اینجانب در مردمک های تو بود

افشین یداللهی

اشعار افشین یداللهی , نوا های افشین یداللهی
اشعار پزشک افشین یداللهی

گهگاه مسیر جاده به بن بست می‌رود

گهگاه تمام رخداد از دست می‌رود

گهگاه به عبارتی هر که دم از عقل میزند

در روش هوشیاری خویش مست می‌رود

گهگاه ناآشنا ای که به رنج به دل نشست

هنگامی که قلب خون شده بشکست میرود

اولیه اگر‌چه با کلام از عشق و علاقه آمده

پایان مغایر آنچه که گفته است میرود

وای از کبر و غرور نو به دوران رسیده ای

هنگامی دربین طایفه ای پست میرود

اگر چه مسخره است و مملو‌از خنده های تلخ

بر ما هر آنچه لایقمان است می‌رود

گهگاه کسی نشسته که آشفتگی به پا نماید

زمانی غبار معرکه بنشست می‌رود

اینجا یکی برای خودش حکم می‌دهد

آن دیگری مدام به ضمیمه میرود

این لحظه ها که بها قد کمان ماست

تیریست بی آرم که از شصت میرود

بیراهه ها به مقصد خویش بی آلایش می رسند

ولی مسیر جاده به بن بست میرود

افشین یداللهی

حرم ماه، شعری از رضا قاسمی

صدای چِک‌چِک باران؛ صدای گریۀ آب است
پس از تو آبی اگر هست هم؛ شبیهِ سراب است

دو قطره ریخت، زمین داغ شد به زلزله افتاد
چرا که داخلِ مشکِ تو آب نیست، شراب است

حرارتِ غمت افتاده است، بر دلِ خورشید
که دردِ دوری‌ات ای ماه، درد نیست، عذاب است

در آسمان؛ «شَرَفُ‌الشّمسی» ای که ماهِ زمینی
برای عکسِ تو آغوشِ پاکِ برکه رکاب است

پناهِ آخرِ من شو؛ پناهگاه، ندارم
چرا که پشتِ سرم هر پلی که بود، خراب است

شب است، اولِ رویای صادقه‌ست، دوباره
که عکسی از حرمِ ماه، روی پنجره قاب است

دوباره پرچمت از راهِ دور، دست تکان داد
سلام‌های مرا رقصِ پرچمِ تو جواب است

زبان گرفته زنی در حرم : «بخواب عزیزم»
هنوز، قصه‌ی مشکِ تو لای‌لایِ رباب است

دوباره دست مرا داده‌ای به دستِ ضریحت
صدای «اَشهَدُ اَنّ عَلی»‌ست، آخرِ خواب است

مکتب صحیفه ، شعری از نغمه مستشار نظامی

فصل چهارم است ولی باز هم بهار

تا عصر انتظار از آغاز هم بهار

از کربلا اگر چه دلش آتش است و خون

از خون دل کشیده گل ناز هم بهار

هم دیده است خواهر خود را شکسته دل

هم دیده سر به نیزه اعجاز هم بهار

در مکتب صحیفه اگر درس خوانده‌ای

هم دیده‌ای هزار گل راز هم بهار

سجاده آسمان شده و پرکشیده است

مرغ بهشت و موسم پرواز هم بهار

نو شود | شعری از منوچهر آتشی

آید بهار و پیرهن بیشه نو شود

نوتر برآورد گل اگر، ریشه نو شود

زیباست روی کاکل سبزت کلاه تو

زیباتر آن‌که در سرت اندیشه نو شود

ما را غم کهن به می کهنه بسپرید

به حال ما چه سود اگر شیشه نو شود

شبدیز، رام خسرو و شیرین به کام او

بر فرق ما چه فرق اگر تیشه نو شود

جان می‌دهیم و ناز تو را باز می‌خریم

سودا همان کنیم اگر، پیشه نو شود

کنز عشق‌اند | شعری از علیرضا قزوه

باده‌نوشان خانه آباد در خرابات او خرابند

چند در زخم و خون و آتش؟ وقت آن شد کمی بخوابند!

باد بودند و تیر سرکش، خاک بودند و آب و آتش

بعد از این شعله‌اند و طوفان، بعد از این نور و آفتابند

گنج علم‌اند و کنز عشق‌اند، شهره تا آن سوی دمشق‌اند

سطرهای کتاب دردند، فارغ از دفتر و کتابند

با دوپای بریده چون کوه ایستادند و قد کشیدند

سربلندان کوی ایثار، سر به زیران انقلابند

فصل گلچینی است و این خاک پشت هم میزبان باغی‌ست

لاله‌های دیار عرشند، عاشقانی که در حجایند

خوش به حال شما که نورید، روشنان دم ظهورید   

جلوۀ صبح را نبینند چشم‌هایی که مست خوابند

خاک را غرق نور کردند، از قیامت عبور کردند

موج‌ها تا همیشه موجند، آب‌ها تا همیشه آبند

محشر | شعری از حسنا محمدزاده

 ضمن تبریک فرارسیدن سالروز میلاد حضرت علی‌اکبر علیه‌السلام شعری از سرکار خانم «حسنا محمدزاده» در مدح ایشان بخوانید:

شبی به عرش گره‌زد خدا زمین‌اش را

سپرد دست زمین اسوۀ یقین‌اش را

سرود شعر سپیدی برای آمدنت

به دست عشق رها کرد سرزمین‌اش را

گذاشت آینه‌ای روبروی پیغمبر

کشید از دل و جان قد‌و‌قامتی محشر

به جای خون به رگت آیه‌آیه قرآن ریخت

چکاند روی لبت صوت دلنشین‌اش را

قلم به دست تمام فرشته‌هایش داد

که تکه‌های تنت را جدا‌جدا بکشند

به جای قلب برایت دل انار کشید

نهاد در دل آن عشق آتشین‌اش را

زمان گذشت و به پایانِ تلخ راه رسید

اذان ظهر به حیّ علیَ الفَلاح رسید

که ناگهان به زمین ریخت سوره‌ای زخمی

«ایاک نَعبدُ» و «ایّاک نَستعین‌»اش را

بلند شو که زمین محو در عبور شود

اذان بگو که زمان غرق در حضور شود

اذان بگو که غزل، در مسیر رگهایت 

کشیده‌است نفس‌های اولین‌اش را

خدا کند کسی از آن طرف گذر نکند 

خدا کند پدرت را کسی خبر نکند

خدا کند که نبیند هزار دشنۀ سرخ

به روی خاک کشاندند مه‌جبینش را

ورق زدند تو را پشت یک سپیدۀ تلخ

هزار واژه‌ی در خاک و خون تپیدۀ تلخ

و نیزه شاعر هفتاد و دو قصیده‌ی تلخ

به دست باد رها کرد نقطه چینش را…

شعری از سعید قادری

و من
پیراهن مردی خالی‌ام
آویزان از نوک‌پستان زنی در خاورمیانه
که طعم نفت
سیگارم را روشن می‌کند

ابرهایی که با دهان‌ام ساخته‌ام
زمین را سیراب نمی‌کنند
و شنیدم باران
دختر شادی بود که قبل بمباران
فرصت گریه کردن نیافت

با رنج‌های مصنوعی یک فئودال
بعد شنیدن اخبار
آه می‌کشم و پشت شیشه‌ی‌ دودی ماشین‌ام
گاز می‌دهم
به کجا می‌خواهم برسم!
پشت یک چراغ قرمز!

حالا پایی از من
درون پوستی‌ست
خالی از یک گاو فربه
که احتمالن
مقیم مزارع استرالیا بوده است
و پای دیگرم روی ترمز
از آن کودکی مرز نشین است
که قدم‌های مصنوعی‌اش را با اکراه
دوست دارد…

و هم‌چنان پشت چراغ قرمز!

می خواهد
لباس‌های‌ام را دربیاورد
پیرمرد پول‌دار
که زنی را اجاره کرده است

می‌خواهد
گلوله را به گوزن شلیک کند
کارمند شریف اداره‌ای
که آخر هفته به شکار من آمده است

می خواهد
سیگارم را روی باسن دختر بچه‌ای سیاه
خاموش کند
جوانک سفید نیویورکی

می‌خواهد
از مرز بگذرم و روبه‌روی تو بایستم
تا در آرامش شب موهای‌اش را شانه کنی
دخترک آواره

می‌خواهد
دست بگذارم روی سرت
روان‌شناسی حاذق
و مرا برای همیشه از زندگی نرون‌های عصبی ِ قاتلی فراری پاک کنی

چراغ زرد!

تنها همین لحظه‌ی کوچک را می‌توانم
به زیبایی تو فکر کنم
و چشمان تو
خاورمیانه‌ی زیبایی‌ست
که جهان را غمگین کرده است

و تنها در همین لحظه‌ی کوچک
که به تو فکر کردم

خاک
در آغوش خاک گریست
آب
در آغوش آب گریست
آتش
در آغوش آتش گریست

و انسان
در آغوش انسان می‌هراسد!

و از نوک پستان زنان
نفت می‌چکد هنوز!

چراغ سبز!

شلوار
زنی هستم حالا
که بعد از گرفتن دست‌مزد
از روی تخت برداشته می‌شوم
من را می‌پوشد و بعد
در را برای همیشه می‌بندد

چراغ سبز!

سر گوزنی هستم
که حالا با من
به عکس یادگاری که گرفته‌ایم
نگاه می‌کند

چراغ سبز!

جیغ می‌کشم
جیغ می‌زنم
و مادر سیاه‌ام که روزگاری برده بود
در گور می‌گرید

چراغ سبز!

گلوله‌ای از مرز عبور کرده است
و حالا دستان جنازه‌ای
چگونه موی دختر را شانه بزند!؟

چراغ سبز!

و قبل کشیدن ماشه
روبه‌روی روان‌شناس می‌ایستد و
می گوید:

جهان به طرز مشکوکی غمگین است
و هر کودکی که زاده می‌شود
شاید برای پستان مادرش نیست
که می‌گرید.

دو شعر از فرامرز سه دهی

یک با یک برابر نیست
همه چیز از دهان ِمن آغاز شد
خوابی که می شدم
که نمی دیدم پرنده ای پرید
پرید یعنی تو
تو یعنی پاهایت
که تو رفتی
(و من اگر/ آنقدر بزرگ شده ام/ که تو را دوست داشته باشم/ آنقدر هم بزرگ شده ام که/ غمگین باشم!)
و همین بهانه ای شد
که تو دست هایت را در دهان شیر کنی
فواره شوی تا بازو
خونت را در کلاس کثیف
پشت میز بنشینی
بایستی
خم شوی:
دست ها به زانو
میزها به پُشت
پای تخته داد بزنی:
یک با یک برابر نیست
گوجه فرنگی کیلویی یازده هزار تومان
پای نان به وسط که می آید
همه معذور می شوند
و مأمور
“چنان قحط سالی شد اندر دمشق”
که فراموش کردی
اینجا بهبهان است
دلم را رفتی و
شکستی
 .
گوژپشتِ نُتردام
و یک روز
به دیدارِ تو می آیند!:
عصا
عینک
و گوژپشتی که در من است

سه شعر از نسترن بشر دوست

۱

در بهار اگر

با تو آشنا می شدم

بین آن همه شکوفه

شکوفه های لب هایم را نمی دیدی

ما اما

پاییز به یک دیگر برخوردیم

تو

پاهایت روی برگ های زرد بود

من

گل سرخ روی زخم ات را بوسیدم

۲

پیش ترها

کودکان در گهواره هاشان می مردند

کمی بعد

اجسادشان در روزنامه

ورق ورق شد

به تلوزیون راه یافتند

حالا می میرند در

فرقی نمی کند در کجا

لپ تاپ، موبایل

زوم و زوم بک می شوند

این امکاناتی ست

که بشریت به آن ها داده

بشریت در حال پیشرفت است!

۳

نفس ام را

روی آینه ی دستشویی

انگشت ام را

روی فرچه ی توالت

پوست ام را

روی ملحفه ی چرک مُرده

ترشح ام را

روی قالی تاخورده

لَش تن ام را

روی کاناپه ی پیش فروش به سمساری

جا می گذارم.

تنها

سردردم را

بر می دارم و می روم

از یادگاری های من خاطره بساز

کنار املت و پیاز هر روزه ات.