دسته بندیشعر

سه شعر از خالد جنادله

۱

من نیمی کوهم

و نیمی رود

هر بامداد

از خود صعود می کنم

و در پایان روز

بر بلندای خود می ایستم

خود را در اعماق خود می افکنم

و غرق می شوم

۲

از این گوشه اتاق

درست همین کنج

همه دیوارهای جهان

آغاز می ­شوند

از این گوشه اتاق

درست همین کنج

که همه دیوارهای جهان

به پایان می­ رسند

من

آغاز می ­شوم

۳

در فاصله نگاه و پنجره

کودکانی روشنایی پرّان را

تا انتهای ای کاش

دویدند

در فاصله نگاه و دیوار

پنجره، پرنده مهاجری شد

که در هر ای کاش

افقی تازه را بال می­گشود

«قهوه قند پهلو» مجموعه اشعار طنز

«قهوه قند پهلو» مجموعه اشعار طنز
کتاب «قهوه قند پهلو» اثر آرزو مهدی نژاد , نتیجه ها جستجویی چندماهه در مجموعه‌های منتشر شدهٔ شعر جوک و غیرطنز , از جمله جنگ‌ها , گزیده‌ها , اثرها مکتوب شاعران , نشریات دورازشوخی و جوک , وبلاگ‌های شاعران و همینطور مکاتبه با شاعران طنزپرداز است .

در شعر‌هایی که در‌این منتخب آمده‌اند , جوان‌تر‌ها و هم‌سن و سالان سهم بیشتری از قدیمی‌ها و گذشتگان در اختیار دارا هستند . به طور کامل محتمل است که فردا روز , از اکثری از شاعرانی که روز جاری محل توجه‌اند , اسمی در بین نباشد . کما اینکه روز جاری هم یادی از بخش اعظمی از شاعرانی که روز گذشته طنزسرایی می‌کردند , نیست . البته این موسسه قرار است آیینه‌ای برای شعر جوک همین روز ها باشد . در واقع قرار بر این بوده که ترک غربالی که برای انتخاب شعر‌های قدیمی‌تر‌ها به فعالیت میرود , تنگ‌تر از فرآورده امروزی‌ها باشد .

شوخی در طینت خویش با نوعی «اهمال» همراه است ; اهمال طنزپرداز در حق سوژه‌اش . طنزپرداز همواره فاصلهٔ خویش را با سوژه‌اش نگهداری میکند . این مسافت موجب می‌گردد کم‌ترین زد خورد دربین طنزپرداز و سوژه‌اش واقعه بیفتد . هنرمندی که نتواند در حق سوژه‌اش اهمال نماید و از مشغول شدن با آن بپرهیزد , در خطر غلتیدن در «نسبت تراژیک» در بین خویش و سوژه‌اش خواهد بود .

طنزپرداز همواره از بالا به سوژه‌اش مینگرد , به این دلیل‌که در غیر این صورت نمی‌تواند تصویر صدق از نقائص و کاستی‌های سوژه ( که دستمایهٔ حساس رفتار شوخی میباشند ) به‌دست بیاورد . برخورد از نزدیک باعث به تضارب با مسئله خواهد شد و این زد خورد از هر مدل که باشد , چه عاطفی و چه فکری , موجب شکل‌گیری نسبت تراژیک در بین مؤلف و سوژه خواهد شد و بنابراین نگاه و ابلاغ طنزآمیز از کف خواهد رفت .

از سمت دیگر , در صورتی‌که رندی را «اهمال در حق ماسوی الله» تعریف کنیم , متوجه نسبتی می‌شویم که در بین رندی و طنزپردازی موجود هست . تیزهوش در حق هرآنچه می‌بیند اهمال می کند و کریمانه از برابرش می‌گذرد , پس به راحتی قادر است با نگاهی «از بالا» و طی عبارتی موجز و مختصر , حقیقت مسخره اکثری از پدیده‌های عالم را با بیانی طنزآمیز فاش نماید .

از این منظر که نگاه کنیم , متوجه تفاوت اصولی «طنز» با «مسخرگی» و «هزل» و «هجو» و چه بسا «مطایبه» می‌شویم . مزاح , درین نگاه , نتایج مسافت دریافت کردن از زمین و تماشای دنیا از منظری مرتفع است , البته مشابهاتش عموماً نشأت گرفته از غوطه میل کردن در مناسبات مبتذل زمینی‌اند . اما نباید غافل شد که هزل و هجو نیز در اکثری از موردها به مزاح نزدیک میگردند و چه بسا گاه مزاح اتفاقاً در بستر هزل یا این که هجو متولد میگردد , ولی در‌این‌حالت‌ نیز طنزی که در هزل یا این که هجو مخفی است قابل احترام است , خیر خویش هزل و هجو .

در جزو کتاب «قهوه قند پهلو» میخوانیم : ‌

ای دیش تو بر بام و تو از دیش به تشویش
تشویش رها کن که مصونی تو ز تفتیش
نهفته چه کنی دیش دو متری به رمز بام؟
یک سوی بنه پوشش و از دیش میندیش
از تاری تصویر مباش این همگی دل گیر
از بابت برفک منما این تمامی تشویش
مرغوب نبوده ست مگر دسته آل . ام . بی؟
کائن سان به تو تصویر دهد محو و قاراشمیش
شب تا به سحر بر راز بامی پی تهیه
از بام فرود آی و خجالت بکش از خود

اشعار کودکانه بهاره

شاید کودکان بیشتر از بزرگسالان برای فرارسیدن بهار و ایام تعطیلات نوروز شوق و ذوق داشته باشند و برای پوشیدن لباس عید و عیدی گرفتن شور و اشتیاق خاص دارند. 

شاعران هم با توجه به این موضوع، برای حس و حال کودکانه اشعاری سرودند که در اینجا به برخی از این اشعار کودکانه  بهاری اشاره می کنیم:

عباس یمینی شریف

سبزی بیار سیر بیار
سیب و سماق گیر بیار

سنجد و سرکه پیدا کن
در وسط سفره گذار

وقتی که گوید آن عمو
آی سمنو آی سمنو

صداش بزن بیاد جلو
کاسه بده بخر از او

ماهی و آرد و آب و شیر
سبزه و گل نون و پنیر

شمع و گلاب خوب بیار
هر چه که لازمه بیار

سفره بینداز به زمین
تمام چیز هفت سین

ظرف به ظرف پیش هم
درست و پاکیزه بچین

تا به خوشی سال دگر
به شادی و بی‌دردسر

آسوده زندگی کنی
از غم و غصه بی‌خبر

پروین دولت آبادی

بهار آمد، گل آمد
نسرین و سنبل آمد

گل‌های سرخ و زیبا
در باغ خانه‌ی ما

چشم‌ها را باز کردند
با خنده ناز کردند

بنفشه دسته‌دسته
کنار جو نشسته

در روز آفتابی
در آسمان آبی

پرنده‌ی خوش‌آواز
پر زد و کرد پرواز

بهار آمد، گل آمد
نسرین و سنبل آمد

محمود کیانوش

بر شاخه شکوفه
خوش چشم باز کرده،

گنجشک در کنارش
آواز ساز کرده:

فصل بهار این است
او دایه‌ی زمین است

خورشید رنگ و بویی
دیگر به باغ داده،‌

از گل به دست شاخه
صد چلچراغ داده:

فصل بهار این است،
او دایه‌ی زمین است.

تا آن هوای وحشی
آرام و نرم گشته،

قلب زمین دوباره
پر شور و گرم گشته:

فصل بهار این است،
او دایه‌ی زمین است.

آورده از سر کوه
باد ابر و ابر باران،

داده عجب صفایی
باران به کشتزاران

فصل بهار این است،
او دایه‌ی زمین است.

خاموشی و سیاهی

از خاک و آب رفته؛

آواز و روشنایی

تا آفتاب رفته:

فصل بهار این است،

او دایه‌ی زمین است.

مصطفی رحماندوست

خبر خبر خبردار
گل آمده به بازار

یکی، دو تا، نُه، ده تا
نُه ده، نُه صد، چه بسیار

به برف و سرما گفته
برو خدا نگهدار

خبر خبر شبانه
درخت زده جوانه

دوباره بر سرش بست
شکوفه دانه دانه

به روی شاخه‌ای ساخت
پرستو آشیانه

خبر خبر خبرهاست
میان باغ غوغاست

کدام رو بگویم
که هر چه هست، زیباست

خلاصه خبرها
«بهار خوب و زیباست»

جعفر ابراهیمی 

رويِ انگشت بهار
شاپرك مي‌خندد

بالهايش را، باز
مي‌كند، مي‌بندد

شاپرك مي‌داند
كه بهار آمده است

بر سرِ كوه، نسيم
باز چادُر زده است

از هوا انگاري
بويِ گل مي‌بارد

شاپرك در چشمش
آسماني دارد

چشمه مي‌جوشد باز
مثل آوازِ بهار

شاپرك مي‌داند
هست آغاز بهار

شاپرك بالش را
لحظه‌اي مي‌بندد

عكس او در چشمه
مثلِ گل مي‌خندد.

اسدالله شعبانی 

از بهار آمده
به باغ و صحرا

پر شده از بوي گل
تمام دنيا

قالي سبز چمن
خيلي قشنگ است

شكوفة درختان
رنگ به رنگ است

به شاخه ها نشسته
صدها جوانه

كرده ميان شاخه
پرنده لانه

درخت كرده دعوت
پرنده ها را

چقدر شاد و زيباست
نغمة آنها

آدرین ریچ ترجمه به فارسی از رُزا جمالی

زنان…

سه خواهرِ من نشسته اند
بر گدازه ها و سنگ
برای بار اول است که در نور به وضوح می بینم آن ها را …

خواهرِ اولِ من انگار دارد لباسش را برای به جلو رفتن می دوزد
انگار که بانویی ماهوی ست و به جلو قدم بر می دارد
تمام عصب هایش و رگ هایش پیداست.

خواهرِ دومِ من باز در حال دوختن است
بخیه های قلب اش را که هیچوقت محکم نشده
حداقل اش این است که اگر قلب اش را بدوزد خیال اش راحت خواهد شد.

خواهرِ سومِ من خیره نگاه می کند
بر پوسته ی مسی تیره رنگی که به غرب دریا می تازد
جوراب هایش پاره است با این همه او چیزی از زیبایی کم ندارد.

بیژن نجدی

افتاب را دوست دارم….
به خاطر پیراهن‌ات روی طناب رخت…
باران را….
اگر که می‌بارد…
بر چتر آبی تـــو….
و چون تو نماز می‌خوانی…
من خداپرست شده‌ام…