دسته بندیداستان

یک کف دست زندگی باقی مانده!

یک کف دست زندگی باقی مانده!

دو روز مانده بود که جهان تمام شود تازه فهميد كه اصلا  زندگی  نكرده است، تقويمش انباشته بود و تنها دو روز، فقط دو روز خط نخورده باقی مانده بود.

آشفته شد و پریشان و عصبانی پیش خدا رفت تا روزهای بيشتری را از خدا طلب کند، فریاد زد و دشنام داد ، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جنجال به پا کرد، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم دوخت، خدا باز هم سكوت كرد

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و محراب را به هم ریخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گریه کرد و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و فرمود: “عزيزم، ولی يك روز ديگر را هم از دست دادی، تمام روز را به بد و بيراه و جنجال و دعوا از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی مانده است، حداقل اين يك روز را زندگی كن”

لا به لای هق هقش گفت: ‘ اما با يك روز زندگی … با یک روز چکار می توانم بکنم؟ …’

خدا گفت: ‘آن كس كه لذت يك روز زندگی کردن را تجربه کرده باشد، انگار که هزار سال زندگی کرده است و آنكه امروزش را قدر نمی نداد هزار سال هم از دست خواهد داد و سودی نمی برد.، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: حال برو و این يک روز را زندگی كن’

زندگیاو با تعجب به کف دستش نگاه كرد كه در کف دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی که در دستانش بود بریزد و از بین برود، اندکی ايستاد، بعد با خود گفت: اگر فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی به چه درد میخورد؟ بگذار تا اين مشت زندگی را زندگی کنم

آن وقت شروع کرد به دويدن ، آن را به سر و رويش مالید، زندگی را نوشيد و آن را بو کرد، آنقدر به وجد آمده بود که میخواست گریه کند میخواست پرواز کند به این فکر کرد که، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ….

او در آن يك روز آسمانخراشی نساخت، مالک زمینی نشد، به مقامی نرسید، اما….
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن دوید، پروانه ای را تماشا كرد، در راه به آن هایی که دید سلام کرد و ابر ها را در آسمان دنبال کرد و شاد بود، و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، در آن یک روز بخشید و بخشیده شد و خندید ، لذت برد و پر شد از عشق و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

فردای آن روز را فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: ‘ امروز او از این دنیا رفت، كسی كه هزار سال را زیست کرد! ‘

زندگی انسان همه ابعاد طول و عرض و ارتفاع را دارد اغلب ما تنها به طول آن می انديشيم، اما آنچه که مهم تر است، عرض يا عمق آن مهم تر است.

امروز را از دست ندهيد آیا می توان تضمین کرد که فردا را هم زنده باشیم؟

شگفت انگیز ترین رفتار آدم چیست؟

ﺍﺯ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : «ﺷﮕﻔﺖﺍﻧﮕﯿﺰﺗﺮﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟»

ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : «ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ , ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﻋﺠﻠﻪ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺩﻟﺘﻨﮓ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ‌ﺷﻮﺩ!

ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﺐ ﻣﺎﻝ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺭﺩ , ﺳﭙﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎﺯﭘﺲ‌ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ , ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﺮﺝ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ .

ﻃﻮﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻣﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﻫﺮﮔﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﻣﯽﻣﯿﺮﺩ!

ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﻗﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﺪ .

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﯿﺴﺖ , ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﯾﺎ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﻠﮑﻪ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ . »

داستان عاشقانه ی دفترچه صورتی

دفتر خاطرات صورتی داستانی حزن انگیز در رابطه یک دختربچه است که معاش اش هر روز بدتر و بدتر می شود چون وی به وسیله یک دنیای ظالمانه مورد آزار رسانی قرار میگیرد .

دختر طفل ای که صاحب و مالک محل کار خاطرات صورتی بود , صرفا هشت سال داشت . با وجود سن کم , وی بیشتر از کودک های همسن خویش می دانست .

در‌صورتی‌که به جلد محل کار خاطرات صورتی وی نگاه می‌کنید , احتمالاً به آن اعتنا متعددی نمی‌کنید . بخش اعظمی از طفل های سن وی خاطرات خویش را نگه می دارا هستند که در آن تمام ذهن ها تصادفی و اسرار کوچک خویش را می نویسند . البته در شرایطی که می‌خواهید دفتر کار خاطرات صورتی اورا گشوده فرمایید و به باطن آن نگاه فرمائید , ممکن است از آنچه می‌خوانید شوکه گردید . هر ورقه مملو‌از متن های کودکانه بود , جوهر از اشک ریخته و آغشته به خون است .

عمه و عمویش هر روز اورا کتک می زدند . آن ها از این حقیقت متنفر بودند که بدون چاره شدند از وی نگهداری نمایند . آن ها از این حقیقت متنفر بودند که بدون چاره شدند پول خویش را برای وی خرج نمایند .

آن‌ها تمام عصبانیت های خویش را از روی وی خالی می کردند , مشت می زدند و لگد می زدند تا این‌که وی دیگر توانی در تن نداشت .

هر چند مدتها پیشین بود , البته وی هنوز نیز می توانست لبخند دوست داشتنی مادرش , گرمی آغوش وی , سخنان کریم پدرش , شم بوسه اش را روی دسته اش , لبخند خنده رو برادرش و صدای خنده اش به خاطر بسپارد . البته اینها تمامی یک یاد اندوه انگیز و دوردست بود .

قصه حزن انگیز البته آموزنده , یک قصه اندوه انگیز
قصه اندوه انگیز معاش

مامان و پدرش مردند . آن ها اعدام شده بودند , ولی آنان بیگناه بودند . آن ها گول خورده بودند . مردی که آن ها گول زده بود دوچندان فئودال و بی رحم بود . بابا و مادرش بینوا و بی آلایش لوح بودند . آنان شانسی برای ثابت بی گناهی خویش نداشتند .

این مرد قتل وحشتناک ای مرتکب شده بود . برای نجات خودش , تصمیم گرفت فرد دیگری را تقصیر‌کار كند . وی پدر و مادر دختر کوچک را تعیین کرد . او یک پرونده خلاف واقع برعلیه آنان صحیح کرد .

مدارکی را مهیا کرد , بعد به پلیس و قاضی زیر میزی بخشید . والدینش به جرم این قتل محکوم شدند و به اعدام محکوم شدند .

دخترک و برادرش درین دنیای وحشتناک و بی رحم صرفا باقی مانده بودند . آنان بی جاو مکان شدند و در خیابان های سرد خوابیده و برای کشف کردن طعام در سطل آشغال کاوش می کردند . فصل زمستان بود و دخترک سرما خوردگی گرفت . وی به شدت مریض شد . آن‌ها هیچ مبلغی برای پرداخت هزینه دکتر معالج نداشتند , بدین ترتیب برادرش بدون چاره به دزدی شد .

کمی پول دزدید . وی برای خواهرش یک دکتر معالج پیدا کرد . با به عبارتی پول پاره ای که ما‌نده بود , وی دفترچه خاطرات صورتی را برای وی خریداری کرد . وقتی که آن را به وی اعطا کرد , به وی اعلام کرد که قادر است از آن استعمال نماید تا تمام خاطرات خویش را در آن بنویسد .

به مرور زمان , دختر نوپا خوب تر شد , البته برادرش چندان خوش اقبال فقدان . پلیس او را برای سرقت بازداشت کرد . مردی که پول را از وی دزدید زیاد فئودال و بی رحم بود . او به قاضی و پلیس باج بخشید و این پسر را به دلیل دزدی به دار آویخت .

توشه دیگر , معاش دخترک از نیز پاشیده شد و تمامی رؤیاهای وی نابودشد . وی این توشه صرفا در خیابان ها بود و به رنج معاش میکرد . یک روز , پیرمرد بخشندگی به دخترک کوچک برخورد کرد . وی در خیابان دراز کشیده بود و تقریباً از گرسنگی مرده بود . وی ترحم کرد و او‌را در آغوش گرفت . و او‌را به نزدیکترین پاسگاه پلیس منتقل کرد و از آن ها خواست که از وی نگهداری نمایند . پلیس چیره به پیگیری فامیل او شد . عمه و عمو . آن‌ها از محافظت از دخترک امتناع ورزیدند , البته پلیس آن‌ها را ناچار کرد که از وی محافظت نمایند .

عمه و عموی وی بداخلاق ​​و بیرحم بودند . وی هر روز مورد ضرب و شتم قرار می گرفت . هر چند معاش وی خشن بود , ولی وی هیچ وقت به تامل پایان دادن به معاش خویش کمبود . وی نمی توانست این عمل را انجام دهد . وی می دانست که می بایست کارکشته باشد . وی می دانست که بایستی ادامه یابد .

در محل کار خاطرات خویش , سری ترین اذهان خویش را نوشت . وی راجع به امیدها و آرزوهایش نوشت . وی یک امید در معاش داشت . هرچه ممکن است به لحاظ ناممکن باشد , وی می خواست به مکتب برود . وی می خواست مشقت بار درس بخواند . وی می خواست به دانشکده برود . وی می خواست قاضی شود . بنابراین , وی اندیشه می‌کرد , قادر است به سایر افراد یاری دهد . وی راست گو و عادل خواهد بود . وی هیچ وقت اذن نمی بخشید که خودش فاسد شود . وی هیچ وقت زیر میزی نمی عهده دار شد .

به مرور زمان , ضرب و شتم بدتر شد . عمه و عموی وی رحم نکردند . تن وی کبود شده و مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود , ولی روحش هنوز زنده بود و وی مصمم بود که رویاهای خویش را به حقیقت تبدیل نماید .

یک روز ناراحتی انگیز , وی زمانی بازی می‌کرد به صورت تصادفی به گلدان مد نظر عموی خویش زد گلدان زمین خورد و نظیر رویاهای دختر به قطعات کوچک خرد شد .

وی می دانست که پایان زندگیش فرا رسیده است . وی می دانست عمویش زیاد عصبانی می شود .

وی به مکتب خویش دوید و دفتر کار خاطرات صورتی خویش را روی میز استاد خویش گذاشت . وی نمی خواست کادو گرانبهای برادرش بعداز رفتن وی بدور ریخته شود . زمانی که وی به منزل خویش برگشت , امیدوار بود که هنوز نیز وقت داراست , برای دیدن یک دقیقه دیگر , از دنیا . البته دوچندان دیر بود عموی وی قبلاً درانتظار وی بود . وی یک چماق بزرگ در دست خویش نگه داشت و یک درخشش شیطانی روی صورتش بود . وی دخترک را به موهای خویش گرفت و اورا به درون کشید .

در آنجا , پشت درهای بسته , دختر ضعیف را کتک زد تا این که سیاه و کبود شد . بعد از آن , او‌را مورد ضرب و شتم بیشتر قرار اعطا کرد . او‌را کتک زد تا تقریباً کلیه استخوانهای وی شکسته شد .

صورتش از خون مالامال شده بود و به مشقت می توانست نفس بکشد . دخترک می دانست که زمانش فرا رسیده است . همین که روئت کرد که وی بی هوش شده و در اکنون مردن است , دست از تنبیه بدنی کردن دخترک برداشت .

روز آن گاه , وی پیدا شد مرده , روی زمین سرد , پوشیده شده از خون کم آب , استاد محل کار خاطرات صورتی کوچک دخترک را روی میز خویش پیدا کرد . زمانی آن را گشوده کرد و آنچه را که در درون بود خواند , فورا پلیس را خبر کرد .

عموی او به جرم قتل بازداشت شد و محل کار خاطرات صورتی تحت عنوان شاهد در گرد‌همایی دادگاه ارائه شد . هیئت منصفه ای از دوازده زن و مرد راست گو , او را تقصیر کار دانستند . قاضی اورا به اعدام محكوم كرد .

وی به دار آویخته شد . لاشه دخترک در قبری در , کنار والدین و برادرش دفن شد .

پند های لقمان

روزی لقمان به پسرش اذعان کرد : روز جاری به تو سه پند می دهم که کامروا شوی .
نخستین اینکه تلاش کن در معاش شایسته ترین غذای عالم را بخوری .
دوم این‌که در شایسته ترین بستر و رختخواب دنیا بخوابی .
سوم اینکه در شایسته ترین کاخها و منزل های عالم معاش کنی .

پسر لقمان ذکر کرد ای بابا ما یک خانواده دوچندان بینوا هستیم . چطور اینجانب میتوانم این امور را انجام دهم؟
لقمان پاسخ بخشید :
در شرایطی‌که یه خرده دیرتر و کمتر طعام بخوری هر غذایی که میخوری مزه شایسته ترین غذای دنیا را می‌دهد . درصورتی که بیشتر عمل کنی و پاره ای دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای حس می‌کنی شایسته ترین خوابگاه عالم است و در حالتی که با مردمان صلح و دوستی کنی , در قلب آن‌ها جای میگیری و آن وقت شایسته ترین منزل های عالم محصول توست .

قصه کوتاه دیدن خدا

گویند عارفی قصد حج كرد .
فرزندش از وی پرسید : بابا كجا میخواهی بروی؟
بابا اظهار کرد : به منزل خدایم .

پسر به تصور آن كه هر كس به منزل معبود می‌رود , او‌را نیز می بیند! پرسید : پدر! چرا منرا با خویش نمی بری؟
اذعان کرد : مطلوب تو نیست .
پسر ناله رمز اعطا کرد . بابا را رقت دست اعطا کرد و اورا با خویش موفقیت .

هنگام طواف پسر پرسید : پس خدای ما كجاست؟
بابا ذکر کرد : معبود در افق است .
پسر بیفتاد و بمرد!
بابا وحشت زده فریاد برآورد : آه ! پسرم چه شد؟ آه فرزندم كجا رفت؟
از کناره منزل صدایی شنید كه می اعلام‌کرد : تو به زیارت منزل آفریدگار آمدی و آن را درك كردی . وی به دیدن آفریدگار آمده بود و در راستای خداوند رفت!

داستان تاجر و باغ

مردی تاجر در ایوان قصرش گونه های گوناگون فضای سبز و گیاهان و گلها را کاشته و گلشن دوچندان زیبایی را بوجود آورده بود . هر روز وسیع ترین سرگرمی و تفریح وی گردش در گلشن و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود .

تا این‌که یک روز به مسافرت رفت . در برگشت , در او‌لین زمان به دیدن باغش رفت . ولی با دیدن آنجا , راز جایش خشکش زد . . .

تمام طبیعت و گیاهان در درحال حاضر کم آب شدن بودند . رو به درخت صنوبر که قبلا دوچندان رمز سبز بود , کرد و از وی پرسید : چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به وی جواب بخشید : اینجانب به درخت سیب نگاه میکردم و باخودم گفتم که اینجانب هیچ زمان نمی توانم نظیر وی چنین میوه هایی زیبایی توشه بیاورم و با این تامل چنان شم حزن کردم که استارت به کم آب شدن کردم . . .

مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت , ولی وی هم کم آب شده بود . . . !
علت را پرسید و درخت سیب جواب اعطا کرد : با نگاه به گل سرخ و شم بوی خوش آن , به خودم گفتم که اینجانب هیچ وقت چنین بوی خوشی از خویش متصاعد نخواهم کرد و با این اندیشه آغاز به کم آب شدن کردم .

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ هم کم آب شده بود علت آن پرسیده شد , وی چنین جواب اعطا کرد : اینجانب حسرت درخت افرا را خوردم , به این دلیل‌که اینجانب در فصل پاییز نمی توانم گل بدهم . بعداز خودم نا آرزو شدم و آهی بلند کشیدم . همین که‌این تامل به ذهنم خطور کرد , استارت به کم آب شدن کردم .

مرد در پی ی گردش خویش در گلشن متوجه گل مضاعف زیبایی شد که در چکیده از گلشن روییده بود .
علت شادابی اش را جویا شد . گل چنین جواب اعطا کرد : ابتدا اینجانب نیز آغاز به کم آب شدن کردم , به این دلیل‌که هیچوقت عظمت درخت صنوبر را که در تمام ارتفاع سال راز سبزی خویش را محافظت میکرد نداشتم , و از لطافت و خوش بویی گل سرخ هم برخوردار نبودم , با خودم گفتم : در‌صورتی‌که مرد تاجر که‌این قدر ثروتمند , قوی و عاقل است و این گلشن بدین زیبایی را رویش داده است می خواست چیزی دیگری جای اینجانب رشد دهد , حتما این فعالیت را می‌کرد . بدین ترتیب در شرایطی که وی منرا رویش داده است , حتما می منظور است که اینجانب وجود داشته باشم . بعد از آن لحظه به آن‌گاه تصمیم گرفتم تا آنجا که می‌توانم زیباترین جان دار باشم .

داستان کوتاه اندازه فاصله زانو

روزی دو مرد برنا نزد استادی آمدند و از وی پرسیدند : مسافت میان مبتلا یك مشكل شدن تا راه‌حل یافتن برای حل مشكل چقدر است؟
معلم اندكی تاءمل كرد و اظهار کرد : مسافت مشكل یك شخص و رویکرد نجات وی از آن مشكل برای هر فردی به میزان مسافت زانوی وی تا زمین است .

آن دو مرد برنا گیج و پریشان‌حال از نزد وی خارج آمدند و در خارج مکتب با نیز به دعوا و جدل پرداختند .
او‌لین اظهار کرد : اینجانب مطمئنم خواسته معلم معرفت این بوده است كه می بایست به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشكل خط مش حلی پیدا كرد . با یك جا نشینی و زانوی اندوه در آغوش به دست آوردن هیچ مشكلی حل نمیشود .

دو‌مین كمی فكر كرد و ذکر کرد : ولی اندرزهای پیران معرفت غالبا توشه معنایی عمیق تری دارا هستند و بدین راحتی قابل ابلاغ نیستند . آنچه تو میگویی هزاران سال است كه بر گویش کلیه سرازیر است و کلیه آن را میدانند . معلم خواسته دیگری داشت .

آن دو تصمیم دریافت کردن نزد معلم بازگردند و از خویش وی معنای پاراگراف اش را بپرسند .
مدرس با دیدن دوباره دو برنا لبخندی زد و اظهار کرد : هنگامی یك بشر مبتلا مشكل می شود . می بایست ابتدا خویش را به نقطه صفر برساند . نقطه صفر هنگامی است كه آدم درمقابل كائنات و سازنده هستی زانو میزند و از وی مدد می‌جوید .
پس از این نقطه صفر است كه شخص میتواند برپا خیزد و با اعتماد به ملازمت و همراهی كائنات دست به کار زند . فارغ از این اعتماد و توكل برای هیچ مشكلی چاره پیدا نخواهد شد . گشوده نیز می‌گویم مسافت فی مابین مشكلی كه یك بشر دارااست با روش راه حل وی , مسافت در بین زانوی وی و زمینی است كه بر آن ایستاده است .

بچه مردم | بازخوانی قصه کوتاه زیبایی از جلال آل احمد

بچه مردمان

عالی اینجانب چه می‌توانستم بکنم؟ شوهرم حاضر فقدان من را با نوپا نگه دارااست . نوپا که فرآورده خودش فقدان . متاع شوهر قبلی‌ام بود که طلاقم داده بود و حاضر نیز نشده بود نوباوه را بگیرد . در‌صورتی‌که کس دیگری جای اینجانب بود چه می‌کرد؟ عالی اینجانب نیز می‌بایست معاش می کردم . در شرایطی که این شوهرم نیز طلاقم می‌داد چه می‌کردم؟ بدون چاره بودم نوباوه را یک جوری راز به نیست کنم . یک زن دیده و گوش بسته , مانند اینجانب , غیر از این چیز دیگری به فکرش نمی‌رسید , خیر جایی را بلد بودم , خیر رویه و چاره‌‎ای می‌دانستم . خیر این که جایی را بلد نبودم . می‌دانستم میگردد نوپا را شیرخوارگاه گذاشت یا این که به خراب‌شده دیگری سپرد . البته از کجا مشخص و معلوم که طفل من‌را پذیرش می‌کردند؟ از کجا می‌توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرویم را نبرند و هزار نام روی خودم و بچه‌ام نگذارند؟ از کجا؟ نمی‌خواستم بدین صورت‌ها به پایان برسد .

به عبارتی روز عصر نیز زمانی عمل را تمام کردم و به منزل برگشتم و آنچه را که کرده بودم برای مادرم و دیگر همسایه‌ها تعریف کردم ; نمیدانم کدام یکی‌شان گفتند «خوب , زن , میخواستی طفل ‌ات را ببری شیرخوارگاه بسپری . یا این که ببریش دارالایتام و…» نمیدانم دیگر کجاها را اعلام کرد . البته همانوقت مادرم به وی اذعان کرد که «خیال می کنی راش می‌دادن؟ هه!» اینجانب با وجود این که خودم نیز به اندیشه اینکار افتاده بودم , ‌ البته آن زن همسایه ‌مان زمانی این را اعلام‌کرد , گشوده دلم هری سرازیرشد تو و بخودم گفتم «خوب زن , تو هیچ رفتی که رات ندن؟» و آن گاه به مادرم گفتم «کاشکی این کارو کرده بودم . » اما اینجانب که سررشته نداشتم . اینجانب که اطمینان نداشتم راهم بدهند .

آنوقت نیز که دیگر دیر شده بود . از سخن آن زن مانند این‌که یک جهان غصه روی دلم سرازیرشد . تمامی شیرین زبانی های بچه‌ ام یادم آمد . دیگر نتوانستم صبر بیاورم . و جلوی تمامی در و همسایه‌ها زار زار ناله کردم . البته چقدر بد بود! خودم شنیدم یکیشان تحت لب اعلام کرد «گریه نیز می‌کنه! خجالت نمی‌کشه…» گشوده نیز مادرم به دادم رسید . خیلی دلداریم اعطا کرد . عالی راست نیز می‌گفت , اینجانب که نخستین جوانیم است چرا برای یک نوپا اینقدر غصه بخورم؟ آن نیز هنگامی شوهرم منرا با کودک پذیرش نمی کند .

هم اکنون خیلی وقت دارم که هی بنشینم و سه عدد و چهار تا بزایم . صحت دارد که نوپا اولم بود و نمی‌باید اینکار را می کردم ; اما عالی , ‌ حال که فعالیت از عمل قبلی است . درحال حاضر که دیگر تاءمل کردن ندارد . اینجانب خودم که آزار نداشتم بلند نحس بروم و این فعالیت را بکنم . شوهرم بود که سماجت میکرد . راست نیز می‌گفت نمیخواست پس افتاده یک نرخر دیگر را راز سفره‌اش ببیند . خویش اینجانب نیز زمانی کلاهم را قاضی می کردم به وی حق میدادم . خویش اینجانب آیا حاضر بودم بچه‌های شوهرم را مانند بچه‌های خودم دوست داشته باشم؟ و آنان را راز توشه معاش خودم ندانم؟ آن ها را رمز سفره شوهرم متعددی ندانم؟ عالی وی نیز همچنین . وی نیز حق داشت که نتواند نوپا من‌را , نوباوه من را که خیر , کودک یک نره الاغ دیگر را ـ بقول خودش ـ رمز سفره‌ اش ببیند . در به عبارتی دو روزی که به خانه‌اش رفته بودم همه‌اش حرف از طفل بود . شب پایان خیلی کلام کردیم . یعنی خیر این که خیلی کلام زده باشیم . وی گشوده نیز راجع به نوباوه اعلام کرد و اینجانب گوش دادم . پایان رمز گفتم «خوب , میگی چه کنم؟» شوهرم چیزی نگفت . قدری تامل کرد و آن گاه بیان کرد «من نمیدونم چه بکنی . هر نوع خودت میدونی بکن . اینجانب نمی‌خام پس افتاده یه نره‌ الاغ دیگه رو سرسفره خودم ببینم . » راه و روش و چاره‌ای نیز جلوی پایم نگذاشت . آن شب پهلوی اینجانب نیز نیامد . مثلاً با اینجانب قهر کرده بود . شب سوم معاش ما با نیز بود . اما با اینجانب قهر کرده بود . خودم می‌دانستم که می خواهد منرا غضب نماید تا فعالیت طفل را زودتر ی کسره کنم . صبح نیز که از در منزل خارج می رفت ذکر کرد «ظهر که میام دیگه نبایس نوباوه رو ببینم , ها!» و اینجانب تکلیف خودم را از به عبارتی وقت می‌دانستم .

درحال حاضر هر چه میپندارم نمیتوانم بفهمم چطور دلم راضی شد! اما دیگر دست اینجانب کمبود . خیمه نمازم را به سرم انداختم دست طفل را گرفتم و پشت راز شوهرم از منزل خارج رفتم . نوباوه ‌ام نزدیک سه سالش بود . خودش زیبا رویه می رفت . بدیش این بود که سه سال قدمت صرفش کرده بودم . این خیلی بد بود . همگی دردسرهاش تمام شده بود . کلیه شب بیدار ماندن هاش پیشین بود . و نو اولیه راحتی‌اش بود . اما اینجانب مجبور بودم کارم را بکنم . تا دم پایانه اتومبیل پا به پایش رفتم . کفشش را نیز پایش کرده بودم . خرقه خوب‌هایش را نیز تنش کرده بودم . یک کت و شلوار آبی‌رنگ کوچولو به عبارتی آخرها , شوهر گذشته ‌ام برایش خریده بود . زمانی لباسش را تنش می کردم این تفکر نیز بهم هی زد که «زن , دیگه چرا رخت نوهاشو تنش می‌کنی؟» اما دلم راضی نشد . می‌خواستمش چه بکنم؟ دیده شوهرم روشن دل , در صورتی گشوده نیز نوباوه ‌دار شدم برود و برایش جامه بخرد . لباسش را تنش کردم . سرش را کتف زدم .

خیلی قشنگ شده بود . دستش را گرفته بودم و با دست دیگرم خیمه نمازم را به دور کمرم نگهداشته بودم و آرام آرام گام برمی‌داشتم . دیگر اضطراری کمبود هی فحشش بدهم که تندتر بیاید . نهایی دفعه‌ای بود که دستش را گرفته بودم و با خودم به کوچه می‌بردم . دو سه جا خواست برایش قاقا بخرم . گفتم «اول سوار خودرو بشیم آن گاه برات قاقا نیز میخرم» یادم است آن روز نیز مانند روزهای دیگر هی از اینجانب سوال میکرد . یک اسب پایش توی گودی جوی بار آب رفته بود و مردمان دورش انباشته شده بودند . خیلی پافشاری کرد که بلندش کنم تا ببیند چه خبر است . بلندش کردم . و اسب را که دستش خراش برداشته بود و خون آمده بود روئت کرد . زمانی زمینش گذاشتم اظهار‌کرد «مادل ـ دسس اوخ سده بودس» گفتم «آره جونم صحبت مادرشو نشنیده , اوخ شده» تا دم پایانه خودرو آرام آرام می‌رفتم .

هنوز اولیه وقت بود . و ماشین‌ها به هم ریخته بود . و اینجانب احتمال دارد نیم ساعت توی پایانه ماندم تا اتومبیل گیرم آمد . نوپا ‌ام هی حزن میکرد . و اینجانب داشتم خسته می‌شدم . از بس سوال میکرد طاقت ‌ام را رمز برده بود . دو سه توشه خاطرنشان کرد «پس مادل چطول سدس؟ ماسین که نیومدس . پس بلیم قاقا بخلیم» و اینجانب گشوده نیز برایش گفتم که حال حاضر خواهد آمد . و گفتم هنگامی اتومبیل سوار شدیم قاقا نیز برایش خواهم خرید .

بالاخره خط هفت را گرفتم و تا عرصه فرمان روا که پیاده شدیم بچه‌ ام گشوده نیز سخن می‌زد و هی می پرسید . یادم است یک توشه پرسید «مادل تجا میلیم؟» اینجانب نمیدانم چرا یک جايگاه بی ‌آنکه بفهمم , گفتم «میریم پیش بابا» بچه‌ ام کمی‌به صورت اینجانب نگاه کرد . آنگاه پرسید «مادل , تدوم بابا؟» اینجانب دیگر طاقت نداشتم . گفتم «جونم چقدر کلام می‌زنی اگه سخن بزنی برات قاقا نمی‌خرم . ها!» حال چقدر دلم می‌سوزد . اینجور چیزها بیشتر دل انسان را می‌سوزاند . چرا دل نوباوه ‌ام را در آن دم پایان اینطور شکستم؟ از منزل که خارج آمدیم با خویش قول کرده بودم که تا پایان عمل عصبانی نشوم . بچه‌ام را نزنم . فحشش ندهم . و باهاش خوش رفتاری کنم . اما چقدر حال دلم می‌سوزد! چرا اینطور ساکتش کردم؟ بچهکم دیگر ساکت شد . و با شاگرد شوفر که برایش اموجی درمی‌آورد و کلام می‌زد , گرم اختلاط و خنده شده بود . ولی اینجانب خیر به وی محل می‌گذاشتم خیر به نوباوه ‌ام که هی پرورش را به اینجانب می کرد . عرصه فرمانروا گفتم نگهداشت . و هنگامی پیاده می‌‌شدیم نوپا ‌ام هنوز میخندید .

عرصه نا مرتب بود و اتوبوس‌ها خیلی بودند . و اینجانب هنوز وحشت داشتم که کارم را بکنم . مدتی گام زدم . ممکن است نیم ساعت شد . اتوبوس ها کمتر شدند . آمدم کنار عرصه . آبادی شاهی از جیبم درآوردم و به نوباوه ‌ام دادم . بچه‌ام هاج و واج باقیمانده بود و من را نگاه می کرد . هنوز پول دریافت کردن را بلد نشده بود . نمی‌دانستم چطورحالیش کنم . آنطرف عرصه یک تخم کدویی فریادمی زد . با انگشتم نشانش دادم و گفتم «بگیر . برو قاقا بخر . ببینم بلدی خودت بری بخری» بچه‌ام نگاهی به پول کرد و بعد از آن رو به اینجانب اظهار کرد «مادل تو نیز بیا بلیم . » اینجانب گفتم «نه اینجانب اینجا وایسادم تورو می‌پام . برو ببینم خودت بلدی بخری . » طفل ‌ام گشوده نیز به پول نگاه کرد . مانند این که دو دل بود . و نمیدانست چطور می بایست چیز خرید . تا بحال همچه کاری یادش نداده بودم . بربر نگاهم میکرد . عجب نگاهی بود! مانند این که صرفا به عبارتی دقیقه دلم گرفت و حالم بد شد . حالم خیلی بد شد . نزدیک بود منصرف نحس . سپس که بچه‌ ام رفت و اینجانب گریزو فرار کردم و تا حال نیز , چه بسا آن روز عصر که جلوی در و همسایه‌ها از اجبار غصه فغان کردم , هیچ اینطور دلم نگرفت و حالم بد نشد . نزدیک بود طاقتم به پایان برسد . عجب نگاهی بود! بچه‌ام‌ گیج باقی مانده بود و مانند این‌که هنوز میخواست چیزی از اینجانب بپرسد . نفهمیدم چطور خویش را نگهداشتم . یک توشه دیگر تخمه کدویی را نشانش دادم و گفتم «برو جونم . این پول را بهش بده , ‌ بگو تخمه بده , همین . برو باریکلا» بچهکم تخم کدویی را نگاه کرد و آنگاه مانند هنگامی که می‌خواست عذر بگیرد و فغان نماید اعلام‌کرد «مادل , اینجانب تخمه نمی‌خام . تیسمیس میخام . »

بیماری همه‌گیر به ماجرا «علی اصغر عزتی پاک» »

نویسنده چهره ای زنده , خواندنی و در عین حالا غم‌انگیزی داده است از گیر افتادن روستایی در دام یک بیماری مسری . کتاب داستان «تشریف» پایانی متن «علی‌اصغر عزتی‌پاک» است و در نمایشگاه کتاب به بازار خواهد آمد . در همین قطعه کوتاه , لهجه پخته و داستان دیدنی کتاب به دیده می آید .

پایانی باری که با نیز صحبت زدند با کَمکی مهر و عطوفت , اوایل اردیبهشت‌ماه قبل بوده . مصطفی آمده بوده سراغ بابا و مراد بوده با نیز بروند سراغ سیدچراغ ; تقریباً دو هفته‌ای بعداز شنیدن ماجرای خارج رانده شدن دیو بیماری‌ای واگیر دار از ده‌بینه به وسیله سید . نصرالله تأملی کرده بود و بعد از آن رضایت داده بود به‌این پی‌جویی . امّا ای دریغ که فورا خبردار شده بود که سید دوسه روز بعداز اتفاق ها ده‌بینه در یکی‌از روستاهای بیجار خوابیده و دیگر بیدار نشده .

نصرالله اعلام کرد که روایت سیّد را که مربوط بوده به اوایل دهۀ چهل , در یک هم‌نفسی و هم‌سخنی پُرمِهر , برای پسرش داستان کرده . دهم‌دوازدهم عید نوروز بوده و با نیز در حوالی زمین‌های رمز از برف خارج آورده‌شان گشت‌وگذار می‌کرده‌اند و سیاحت کشت‌زاری که جوانه‌های گندم بوده . نصرالله یادش فقدان چه‌گونه , ولی حرف‌شان رسیده بوده به مردم زحمت‌کش ده‌بینه که وی کلام سیدچراغ را میاورد میانه . به مصطفی میگوید : «امیدوارم نخندی مصطفی , البته با حیث لطفی که سید به ده‌بینه انداخت , درد و بلایی مزمن و زاینده از این‌جا گریخت . این بلا و درد , از فرآورده خصم بود ; به ارث رسیده از سال‌های بدور . » مصطفی تقریباً هیچ‌چیز نمی‌دانسته از سیدچراغ و سرگذشتش . این بوده که از اصل داستان میپرسد . آنگاه بابا و پسر , سیر از تماشای خاک قابل انعطاف و شکم‌پر صحرا , رو می نمایند به ده‌بینه , و نصرالله در بی صدا و خلوتیِ رویکرد همۀ آن اتفاق را گشوده می گوید . از نکبتی می گوید که با چشمان خویش چشم ; از مردمی که بلایی تعجب آور مدت‌ها بوده به جانشان افتاده بوده و هرازگاه به شکلی خودش را نشان می‌داده . مردمان از دستش ذلّه بوده‌اند . در آخری مورد , هرازچندروز یک نفر رنگش به زردی می‌گراییده و می‌افتاده به بستر بیماری و در بی صدا می‌مرده . چنان‌که مردمان بعد ها برای وی نقل مینمایند , این بلا انگار منزل داشته در ده‌بینه . مثلاً اوایل دهۀ سی , همزمان با دوران دانشجویی نصرالله تقریباً , خودش را با سیاه شدن اعضای تن اهل یک محل نشان میدهد . شنیده بود اوّل دستی و پایی , یا این که پَک و پهلویی و بازویی از کسی آبسه می‌کرده , و آن گاه چرک آلود می‌گرفته و آنگاه یواش‌یواش سیاه‌رنگ می‌شده گوشت و استخوانش ; طوری‌که بیمار بدون چاره بوده بدن بدهد به جدا آن تکۀ سیاه‌شدۀ اندامش . اگرنه , مرضِ سیاه سرایت می‌کرده به دیگر بخش‌های تن , و تا نمی‌کشته , دست از مقابل نمی‌کشیده . نصرالله اظهار کرد خودش تعدادی مرد را چشم بود در ده‌بینه که نقص‌عضو داشته‌اند . البته ظاهراً دفعۀ قبل‌تری نیز بوده از حمله این بلا که سالمندان ازش یاد داشتند . داستانش برمی‌گشت به خیلی قبل‌ از شاهی رضاخان . در آن نوبت همسایه یک‌باره در گیر تبی شدید می‌شده‌اند و آن گاه کارشان به تشنّج می‌کشیده و آخرسر نیز شنوایی یا این که بینایی‌شان را از دست می‌داده‌اند . آن‌طور که نصرالله شنیده , نهایی قربانی آن بلا دو سال پیش از اسباب‌کشی وی به ده‌بینه چشم‌های سفیدش را بر ظلمات زندگی‌اش بسته بوده .

این ‌بار پایان نیز اوضاع و احوال آن‌قدر دشوار می شود که شک وتردید باقی نمی‌ماند که دیوِ بلا گشوده رمز از مغاکش خارج آورده و تا قربانیانش را نگیرد , دست از تقلا نخواهد کشید . در‌این در میان یک جمع نیز باور پیدا می کنند که‌این بلا تاوان انقلاب سپید پادشاه و غصب اموال ارباب‌ها است . ولی این صحبت با عقل گونه درنمی‌آمده . زیرا از یک طرف تنها در ده‌بینه شایع بوده , و از طرفی نیز کد خدا آنان قبلی ‌از ورود دولتی‌ها , تمام زمین‌ها را واگذاشته بوده به مردمان , و رفته بوده نشسته بوده در خانۀ آباءاجدادی‌اش در محلۀ سرپُلِ پهلوان‌های‌‌ همدان . وی ظاهراً با طیب خاطر نیز این فعالیت را کرده بوده . زیرا هنگامی این بگومگوها به گوش پیرمردِ مُعمّم می رسد , ‌ مجدد پیغام می دهد که راضی است! دست میکشد به ریش سفیدِ تُنُکش و دعا نیز می کند برای تندستی و روشن بختی مردمان ده‌بینه . با این پیام مردمِ درمانده در چاره‌جویی چندین مدل میشوند . و صحیح در روزی که خواهران دوقلوی هشت‌ساله‌ای با نیز و رمز بر شانۀ نیز جان می دهند , گروهی عقلشان را می‌ریزند روی نیز و نماینده می‌فرستند قم سرویس مراجع , بلکه از آن‌جا برای این قِرّان مُکَرّر علاجی اندیشیده و دعای خیری در حق دیگران شود . یک جمع نیز دست‌به‌دامان رمّال و ساحر میگردند . نصرالله خودش بخشی از آن‌هایی بوده که متوسّل به دولت می گردند تا طبیب بیاید و معالجه مرگ‌ومیر بی‌حساب را بکند . وی به هم‌فکرهاش گفته بود : «این بیماری‌ها واگیر است . بروید از ادارۀ بهداری همدان دواش را بگیرید بیاورید . اگرنه هیچ‌کس از کوچک و بزرگمان زنده نخواهد ماند . » یک سری نفر کلام مهمانِ مهندسشان را بدون شوخی می گیرند و به توصیه‌اش فعالیت میکنند ولی عموم بی‌تفاوتی می‌نمایند . آن ها باورشان چیز دیگری بوده و سبب ساز این مصیبت‌ها را نفرین‌شدگی خودشان و ده‌بینه می‌دانسته‌اند . نصرالله آخرسر هنگامی می‌بیند بهداری تازه‌تازه داراست چندوچون اتفاق را می‌سنجد و حرفش نیز این است که درصورتی که واگیر دار است , پس چرا در جاهای دیگر نیست؟ و حال که یگانه این روستاست , می بایست اذن بدهند بیش‌تر تحقیق شود ; به‌ناچار خموشی میکند و می‌ایستد به مشاهده . وی کم‌کم داشته به‌این سود می‌رسیده که دست زن و فرزندش را بگیرد و از ده بزند خارج که می‌شنود یکی بلند شده رفته درِ خانۀ سیّدی ( لامپ ( اسم در همدان . مرد روستایی یک روز از حدود ظهر تا نیمه‌های شب یک‌پا می‌ایستد جلوی درِ خانۀ سید که اِلّاوبِلّا می بایست بیایی این بلا را از راز ما رفع کنی! این سیدچراغ که ابعاد از قِبل همین اتفاق همه‌شناس و نام‌بُردار شد , مرد شریفی بوده از سادات همدان که تا هفت جدّش عالِم و عارف بوده‌اند . مورخ داشته‌اند درین شهر و موقوفاتشان هنوز می‌باشد . آن روز ها سید به دأب خانوادگی سربه‌تو داشته و یک کاروان‌سرای از رونق‌افتاده در حاشیۀ شهر را سازمان می‌کرده . سیدچراغ , با آن چشم‌های آبی رنگ و ابروهای سپید , زمانی میاید به ده‌بینه , نصرالله نبوده در محل . بدین ترتیب آن‌چه را نقل می کرد از دیگر افراد شنیده بود . بیان کرد : «سید آمده و کوچه‌ها و خانه‌ها را یکی‌یکی گشته . ‌رفته باطن حیاط‌ها و دوری ‌زده و گهگاه نیز سرکی ‌کشیده درون انباری‌ای , پستویی , جایی . به قلعه‌مختار در اواسط قریه که رسیده , رنگش پریده یک‌باره . » نصرالله به مصطفی گفته بود : «بنا بر صحبت مردمان , این قلعه بعداز نبرد اوّل و اُتراق روس‌ها در آن , متروکه می‌ افتد و میگردد زباله‌دانی ; و گاه نیز بارانداز و انبار سوخت‌بار هم محلی . محل بازی بچه‌ها نیز که بوده مدام . » و گفته بود : «برخی همسایه ده‌بینه معتقدند قلعه‌مختار خیلی دیرباز است و از روی نقشه‌ای دارای اسم و رسم به نقشۀ قلعۀ حضرت سلیمان تشکیل‌شده . » مردم‌اند دیگر ; از این باورها دارا‌هستند مدام . قصه‌هایی نیز حول‌وحوش این تاریخچه می باشد که شنیدن دارااست ; من جمله اینکه درِ این قلعه بایستی سالی یک روز بسته باشد و پاشنه‌اش نچرخد , در شرایطی که خیر آن سال باد سیاه خواهد آمد و باغ ها و مُثمِرات را خاکستر خواهد کرد . ظاهراً سید جلوی قلعه که می رسد , عمامۀ کوچک و سیاه را روی سرش جابه‌جا می نماید , بعد از آن دست می برد به جیب کتش . و همان‌طور که صورتش دم‌به‌دم از رنگ درمی‌آمده , دستمال سبزی خارج می آورد . چندین گامی در محل ورود قلعه پیش میرود و میرسد به محوَّطۀ کوچک میدان‌مانندی که در دو سویش دو چارچوب بدون‌نور فارغ از در , از دو خانۀ متروکه , دهن گشوده کرده بوده . سید می‌ایستد میانه محوطه . صورتش قرمز‌رنگ می گردد . «بسم‌الله» می گوید و خم میشود دست میبرد به تکه‌سنگی که به‌قاعدۀ کلۀ یک بشر معمولی افتاده بوده آن در بین و تا کمر در خاک بوده . تحمیل می زند و سنگ را از زمین می‌کَند , با دستمال سبز می‌گیردش و برمی‌گردد به راهی که آمده بوده . همین‌که پا از دروازۀ قلعه می گذارد خارج , سنگ را پرت می‌نماید دورتر از خودش , و فریاد میزند : «بیرون ملعون! خارج شو ملعون!» آن گاه می رود نزدیکش و فرمان می دهد : «از این بَلَد به دور شو نانجیب!» خم می‌گردد برش‌می‌دارد و از جدید پرتابش می کند به دور . صداش را می‌اندازد توی راز و بانگ میزند : «با حکم سیدچراغ خارج شو خنّاس!» و گشوده برش می دارد و می‌اندازدش به کوچه‌ای که رویه داشته به بیرون ده .

ــ از این‌طرف کافر! حکم می کنم به تو!

گشوده نیز می رود سراغش و می‌اندازدش جلوتر . سینه‌اش خس‌خس می‌کرده و به‌سختی نفس می‌کشیده . مردمان سرِ کوچه ایستاده بوده‌اند به بازدید . سید برمی‌گردد رو به جمعیّت و میگوید : «همین‌طور خشکتان نزند آن‌جا . بیایید یاری نمائید . تا شما نخواهید , تا شما نجنبید , این خانه‌خراب گورش را گم نخواهد کرد . » مردمان اوّل به هم‌دیگر نگاه می کنند و آنگاه یورش میبرند برای امداد . به نوبت کهن سال و برنا سنگ را برمی‌داشته‌اند و می‌انداخته‌اند پیش , و سید نیز درپی سنگ می‌دویده . وی با نگاهش کسی یا این که چیزی را که به دیده بقیه افراد نمی‌آمده , دنبال می‌کرده و پی‌درپی حکم می‌کرده که از قریه بیرون شود اگرنه روزگارش را سیاه می نماید .

سنگ را مردمان , و شبح را سید می رانند تا تپّه‌های بایرِ شمال آبادی . از کنار پایانی منزل که می‌گذرند , سید قدم‌هاش را بلندتر برمی‌دارد , جمعیّت و سنگ را پشت‌سر می گذارد و آنگاه می دود ; طوری‌که انگار داراست یکی را دنبال میکند . وی می‌دویده و ( هیهات ( می‌کشیده و «وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یشْفِین ; ِ وَالَّذِی یُمِیتُنِی ثُمَّ یحْیینِ» می‌خوانده و مردمان نیز به دنبالش زاری و افغان می‌کرده‌اند . بالأخره هنگامی به بالای زمین بایری

کودک و کتاب» به قصه «محمدرضا شرفی خبوشان»

با نیز به خوانش بریده‌ای از کتاب «بی‌کتابی» نوشتۀ «محمدرضا شرفی‌خبوشان» می‌نشینیم .

گفتنی‌است «بی‌کتابی» از طرف انتشارات شهرستان ادب نشر یافته و علاوه بر جایزۀ کتاب سال , جایزۀ ادبی شوکت آل احمد را هم در کارنامه داراست .

اینجانب از دوران مدرسه به کتاب و کتابت عشق و علاقه داشتم . این اما به تعیین خودم فقدان . اینجانب یتیم بودم , جثّه کوچکی داشتم . کچلی گرفته بودم و هم‎‌سالانم منرا به بازی نمی‌گرفتند . این تنهایی و طرد اجباری بود که منرا به الفت با کتاب واداشت و ولی پدراندرم .

پدرم پیش از آن که به عالم بیایم , لوای مهاجرت آخرت برافراشته بود و پایین اعتنا پدراندرم , نشو و نما یافتم . پدراندرم میرزایحیی نامی بود ; نقش مهر می‌زد و به کاغذها آشنا بود و نسخه‌های خطی را عالی می‌شناخت . شیوه ساختن جلد را عالی می‌دانست و در نقاشی نیز دستی داشت و هروقت می‌دیدمش , یا این که کتاب می‌ساخت یا این که کتاب می خواند . از دلّالی کتاب نیز سود می برد و می‌دانست چه کتابی کجاست و کدام کتاب در منزل که می باشد و تعدادی دست چرخیده است . کتاب‌های خطّی و بیش‌تر کتاب‌های مطبعه کلکته و تبریز و اصفهان و طهران به منزل خط مش می‌یافت و بیرون میشد و اینجانب بی‌کم‌وکاست , تمامی را تورق میکردم و با آنها انس می‌گرفتم و خلوت می کردم . ولی گهگاه این خوشی و مشایعت با کتاب ها , دولت مستعجل میشد و کتابی که دل‌بسته‌اش می‌شدم , برای عرضه به مشتری , از منزل خارج میرفت و دیگر برنمی‌گشت . گاه اینجانب با لجاجت کودکانه کتاب را بغل می‌گرفتم و زاری می کردم و بازدارنده می‌شدم و میرزایحیی نیز هربار به قوه قهریّه متوسّل میشد و کتاب را از دستم خارج می کشید .

چه بارها که به خاطر کتاب سیلی خوردم و تنم کبود شد و در انبار حبس شدم . بعضاً پیش می‌آمد که پدراندرم به خاطر عجز و لابه و گریه‌های مادرم به اصطلاح کریم و مهربان می شد , من‌را می‌نشاند در اتاقش و کتابی را که دست گرفته بود , بلند میخواند و وادارم میکرد که گوش بدهم . با شلوار قصب راه‌راهش می‌نشست روی تخته‌پوست بزرگ و سفیدی که منحصربه‌فرد خودش بود و توکل می‌زد به مخدّه گلبهی و چهارزانو کتاب را نظیر نوزاد تازه‌به‌دنیا‌آمده‌ای , با دست می‌گرفت روی پاهایش و سرش را خم می کرد و قوزش بالا می‌آمد و آغاز می کرد به قرائت .

اینجانب کنار در , نزدیک نعلینش , دوزانو لابد می‌نشستم و دست‌هایم را می‌گذاشتم روی زانوهایم و گوش می‌دادم و گهگاه مادرم در حالتی که با سینی چای یا این که دم‌کرده گل‌گاوزبان و اسطوخودوس یا این که مرزنگوش وحشی کناره در شیوه گشوده می کرد , بلند می‌شدم و متین و آرام , سینی را می‌گرفتم و می‌گذاشتم کنار دستش و مجدد برمی‌گشتم و دوزانو سرجایم می‌نشستم تا وقتیکه خودش بگوید بلندشو برو یا این که دستور بدهد که کوزه آب بیاورم یا این که آدرس می‌داد که بروم از کی کتاب بگیرم یا این که کتابی را باطن بقچه می‌پیچید که ببرم به کی بدهم و برگردم .

پدراندرم می خواند و اینجانب نگاه می کردم به مچ پاهای پیسه و پرمویش که از پاچه شلوارش خارج زده بود و زل می‌زدم به انگشت‌های دراز پاهایش که با قرائت هر فصلی از کتاب به حرکت می‌آمدند . پدراندرم می خواند و راز کوچکش را آن‌قدر روی کتاب خم میکرد که ریش‌های بلند و تنکش به سطرها میخورد و با دماغ تیز و عقابی‌اش به صفحه نوک می‌زد .

خیر مصحک بود , خیر خنده‌دار . در حالتی‌که شب بود و روی رف و کنار دستش لامپا و روان کناره اتاق روشن بود , ترسناک و وهم‌آلود نیز میشد . با نوروفروغ لرزان این چراغ‌ها و زبان‌های بلند و روشنی که ظلمات را می‌لیسیدند , سایه دماغ و کله کوچک و عمّامه کم‌پیچش به همه‌جای اتاق می‌افتاد . پدراندر میخواند و سایه‌ها می‌لرزیدند و کتابی که روی پایش بود , بیش‌تر در‌صورتی‌که رحلی بود , به بال‌های پرنده مشابه میشد و سرش بزرگ می شد و دماغش درازتر نشان می‌داد و اینجانب با چشم‌های گشاد و نفس حبس‌شده گوش می‌دادم و نگاه میکردم به سایه وهم‌انگیزش که در اتاق چرخ می‌زد .

پدراندر گهگاه خفّاش می شد و با کتاب توی دستش , پایین تیرهای چوبی سقف , بدور می‌زد و لغت ها نظیر حشره از دهانش خارج می‌ریخت . پدراندر جغد می شد و کتاب را می‌گذاشت تحت یکی بال‌هایش و می‌نشست روی رف و به سطرهایی که مانند مار در هوا شناور بودند , نگاه می کرد و کله‌اش را این‌طرف و آن‌طرف می‌چرخاند . گهگاه تحت فروغ و روشنایی لرزان چراغ‌ها تبدیل می شد به یک وزغ و از همان‌جایی که نشسته بود , لهجه درازش را خارج می آورد و حروف کتاب را که نظیر سنجاقک , بالای سرم به پرواز درآمده بودند , شکار می کرد . گوش می‌دادم , نگاه می کردم و گوش می‌دادم و از جایم جم نمی‌خوردم , همیشه می‌ترسیدم پدراندر عصبانی بشود و منرا بگیرد و بگذارد لابه‌لای سطرها و کتاب را سفت ببندد .

در آن عالم طفولیّت , گاه از نظرها غیب می‌شدم و مخفیانه کتابی را بر زانو می‌گذاشتم و در پستو به کلماتش خیره می‌شدم . عبارات را می‌دیدم که می‌لرزند و حرکت می‌خورند و جان میگیرند و در هوا میچرخند . صاد وشاد دیده می‌شدند و عین و غین , گوش و الف , بینی و میم , دهن . یک توشه یک نسخه ها مصوّر به منزل آمد , یک شاهنامه خطی بود با تعدادی مجلس رنگارنگ . مجالسی که نگارگران ناشی با رنگ‌های لاجورد و طلایی و سرخ , از تصاویر چینی تقلید کرده بودند و قیمت چندانی نداشت . با این کلیه , آن ورژن بی‌مقدار را پدراندرم در لفافه شال کشمیری پیچیده بود و در صندوقچه ورشو نهاده بود و قدغن کرده بود که به آن دست برسانم و مترصّد فرصتی بود تا آن را به یک کتاب‌ناشناس بدبخت قالب نماید . با وجود این , آن ورژن مصور , در آن عالم کودکی برای اینجانب ثروت فراوان بود و بدور از دیده پدراندر و مادرم , سراغش می‌رفتم و در تصاویر ناشیانه‌اش از مجلس فریدون و ضحّاک و زال و سودابه و تهمینه و رستم غرق می‌شدم . گاه خودم را جای زال می‌گذاشتم و دست می‌کشیدم به گیسوان رغالی رودابه , گاه سهراب می‌شدم و بازوبند زمرّدنشان را از دست تهمینه می‌گرفتم و به بازو می‌بستم .

اینجانب با تماشا کردن به کتاب ها وزین و خوش‌خط , قوه شاعره‌ام را پرواز می‌دادم و در آن عالم یتیمی , برای خودم بازیچه‌های فرضی می‌ساختم . بعضا کتاب‌ها در وجودم می‌نشستند و من‌را دشوار دل‌بسته خودشان می‌کردند . می‌دانستم که پدراندر بالأخره مشتری دلخواه را پیدا می کند و کتاب‌ها را میبرد و اینجانب از تماشای کتاب‌ها و تمتّع از نظاره خطوط و نقش‌های آن برای مدام محروم می شوم . فرط علاقه‌ای که به آن کتاب‌ها پیدا میکردم , چنان بود که در ذهنم توطئه می‌بستم که چه گونه زهر قتل کننده در خمره شراب و عرق کشمش پدراندرم بریزم یا این که از پشت , تخماق به سرش بکوبم یا این که عقرب به رخت‌خوابش بیندازم یا این که هلش بدهم به قعر آبدان و از این قبیل که کتاب‌ها را از دست ندهم . چه بسا یک توشه از دواخانه استریکنین گرفتم که قاطی حبّ تریاکش کنم , البته نکردم .